‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلمخانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلمخانه. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، تیر ۲۲

نگریستن در جهانِ گلخانه‌ای


این نوشته پیش‌تر، در نشریه‌ی فیلمخانه (شماره‌ی ١٤؛ پاییز ١٣٩٤) به چاپ رسیده است.

نگریستن در جهانِ گلخانه‌ای
درباره‌ی ماریا اشپت و فیلم تازه‌اش دختر    
نوشته‌ی آیین فروتن

به احتمال زیاد، می‌بایستی کمی زمان می‌گذشت تا با شناختِ ماریا اشپت، تثلیثِ فیلمسازانِ زنِ جریانِ موسوم به «مدرسه‌ی برلین» تکمیل شود؛ اشپت، این سینماگرِ دیریاب و قطعاً کمتر قدردیده‌ی سینمای معاصر و تازه‌نفسِ آلمان، در کنارِ آنگلا شانِلِک و مارن اِده شاید نمونه‌ی دیگری باشد از آن رویکردِ فرمالِ حساب‌شده و دقیقی که در نسبتی معین با حساسیت‌های زنانه پیوند می‌خورد و ممزوج می‌شود: یک ترکیبِ گیرا میانِ منطقِ واقع‌گرایانه و فاصله‌گذارانه‌ی سرد با حس‌های رمانتیک و درگیرشونده‌ی گرم. گرایشِ چندجانبه‌ای که نه تماماً اسیرِ قسمی از خشکی و عبوس‌مآبیِ (عمدتاً) مردانه می‌شود و نه صرفاً نسبت به چهارچوب‌ها و قواعدِ استتیکی‌ که منتقدان می‌کوشند تحتِ لوای آن، آثارِ متنوع و متکثرِ سینماگرانِ منسوب به این جریان را طبقه‌بندی کنند، بی‌تفاوت است. اشپت، همچنین سینماگری است که به صورتِ خودانگیخته تاثیراتِ معینی از فیلم‌های دیگر را به جهانِ فیلم‌هایش راه می‌دهد، و تجربیاتِ سینمایی خود را غنی‌تر می‌سازد: به‌طور نمونه، تاثیرات و الهام‌هایی که در روزهای میانه (٢٠٠١) از سینمای شرقِ دور مانندِ زنده‌باد عشقِ (١٩٩٤) تسای مینگ-لیانگ یا فرشتگانِ هبوط‌کرده (١٩٩٥) از وُنگ کار-وای نشان می‌دهد؛ یا آن فضا و شخصیت‌پردازی که در مادرانِ مقدس (٢٠٠٧) [1] ردپای برخی از فیلم‌های فاسبیندر را بر خود دارد.

ماریا اشپت، چنین سینماگری است؛ و تازه‌ترین فیلم او دختر (٢٠١٤) قطعاً فیلمی است از آنِ وی، با امضای خودش. بگذارید در همین ابتدا بگوییم، که این فیلم در راستای دو فیلمِ دیگر اشپت، روزهای میانه و مادرانِ مقدس همگی فیلم‌هایی هستند رخ‌دهنده در شهر و در گذری نسبتاً دائمی در میان فضاهای شهری. در دختر، با شخصیتِ آگنس ما نیز به برلین وارد می‌شویم که آغازِ تلاشِ ماست در همراهی با وی برای یافتنِ دخترش که او را ترک کرده و گریخته است. ما با شخصیتی طرد‌شده و مستاصل در فضا‌های این کلان‌شهر می‌گردیم، چرخ می‌زنیم و شب خسته از کوشش‌های بی‌حاصل در میانه‌ی چهاردیواریِ هتل مأمن می‌جوییم؛ همین‌جا کمی مکث کنیم تا بگوییم که این حالتِ «طردشدگی» خصیصه‌ی بارزِ شخصیت‌های اصلیِ دو فیلم دیگرِ اشپت است: لین از جانبِ دیوید در روزهای میانه و ریتای مادرانِ مقدس از جانبِ پدرش. شهر در سینمای اشپت، نه فقط معابری برای پرسه‌زنی‌های مداومِ زنانِ طردشده که توامانِ تلاقی‌گاهی می‌شود برای برخوردها و آشنایی‌هایی غریب و بیگانه: لین در همان‌حال که از جانبِ دیوید طرد می‌شود با دانشجویی ژاپنی کوجی آشنا می‌شود، و با آنکه زبانِ یکدیگر را چندان نمی‌فهمند رابطه‌ای عمیق با یکدیگر را شکل می‌دهند؛ و ریتا پس از آنکه از سوی پدر و به نوعی از جانبِ مادرِ خود رانده می‌شود با سربازی امریکایی ملاقات می‌کند که برای چندی زندگی‌اش را سروسامان می‌دهد.



اما در دختر فضای شهری و آشنایی غریبِ میان دو فرد را چگونه می‌توان ردیابی کرد؟ مشخصاً می‌توان مقایسه را در سمت‌وسویی دیگر با یکی از آثارِ یکی دیگر از چهره‌های آن تثلیثی که ذکر کردیم جست‌وجو کرد: اُرلیِ (٢٠١٠) آنگلا شانلک. اشپت، برخلافِ شانلک در اُرلی، تقابل و خصلتِ چندفرهنگی اروپای معاصر را در یک فضای مشخص، متمرکز و فشرده نمی‌کند بلکه با ظرافتِ تمام آن را در سطحِ فضای شهر و در روابطِ میانِ شخصیت‌ها پراکنده و منکسر می‌سازد. تشخیصِ این امر دشوار نخواهد بود اگر بر چند نمونه درنگ کنیم: حضورِ متصدیِ هتل و صندوق‌دارِ رستوران که هر دو شرقی هستند (کوجی در روزهای میانه؟)، یا زمانی که اشپت در رستوران آگنس را در پس‌زمینه قرار می‌دهد و دختری سیاه‌پوست را در پیش‌زمینه می‌نشاند، زمانی که آگنس به یک اغذیه‌فروشی می‌رود که از آن موسیقیِ پاپِ تُرکی به گوش می‌رسد و یا هنگامی که در نمایی از مترو، روی یکی از صندلی‌ها مرد سیاه‌پوستی را با لباسِ نظامی می‌بینیم (مادرانِ مقدس؟). پس در جهانِ اشپت، ما در میانه‌ی یک آلمانِ معاصر، با مظاهرِ متنوعِ فرهنگی و نژادیِ غیربومی سرمی‌کنیم و پرسه می‌زنیم. تکثرِ فرهنگی و گل‌خانه‌ای که در سطوحِ مختلفِ فیلم، بدونِ تاکیدی خودنمایانه حضور دارد. بااینحال، مهم‌ترین  مواجهه در دختر، زمانی است که آگنس با آینس (خوانشِ اسپانیایی نامِ خودش) مواجهه می‌شود؛ بر اثرِ برخوردِ اتومبیلش دختری را بر کفِ آسفالتِ خیابان می‌یابد که همذاتی می‌شود برای دخترِ گمشده‌اش؛ دختری پُرشروشور که یکسره در نقطه‌ی مقابلِ آگنس می‌ایستد. جایی آینس به آگنس می‌گوید: «من از آن بالا نیامده‌ام، از همین زمین آمده‌ام»؛ فرشته‌ی نجاتی که از کفِ آسفالت برآمده است؟ آینس البته هرچند کارکردی همچون فرشته‌ی زندگی شگفت‌انگیز است (١٩٤٦) از کاپرا را ندارد، و قطعاً یک فرشته‌ی نجات نیست ولی در شوخ‌وشنگی، دیوانه‌بازی و گشودنِ چشمانِ آگنس نسبت به زندگی چندان دست‌کم از او ندارد (همین‌طور تااندازه‌ای می‌توان بر توجه و میلِ مراقبتِ دخترِ ریتا از او در مادرانِ مقدس نیز تاکید کرد).



این متفاوت نگریستن، و یا به عبارتی دیدنِ آنچه که پیش‌تر به چشمِ آگنس نیامده بود قبل‌تر نیز به واسطه‌ی جست‌وجو برای دخترش و به مددِ دوربینِ اشپت ممکن شده بود: نظاره‌ی بی‌خانمان‌ها، جوان‌هایی با شمایلِ خاص خودشان، آدم‌هایی در یک همبرگر فروشی نسبتاً ارزان قیمت، دو نوازنده در مترو و... . و قطعاً همه‌ی این‌ها برای آگنس، این زنِ طبقه‌ی متوسط، چیزهایی بودند نادیدنی. کمااینکه وقتی او را در گشت‌وگذار در محله‌هایی می‌نگریم که در پس‌زمینه دیوارهای آن منقوش به گرافیتی شده است، این حسِ بیش‌ از‌ پیش در ما تشدید می‌شود، همانِ گرافیتی‌هایی که کمی بعدتر توسطِ آنیس روی ماشینِ کرایه‌ایِ آگنس نقش می‌بندند.

ولی آیا این لزومِ نگریستن، چیزی است لازم برای شخصیتِ آگنس؟ می‌شود گفت به لحاظِ فرمال اشپت از مخاطبِ فیلم‌های خود چیزی جز این را طلب نمی‌کند. شاید بی‌دلیل نیست که در هر سه فیلمِ وی شیشه‌ها کارکردی شدیداً استتیک می‌یابند. شیشه‌هایی که اغلب به طورِ عمده سه کار می‌کنند: ١) شیشه‌هایی که در پس‌زمینه و پُشتِ سرِ فیگور به قاب عمق می‌بخشند ٢) شیشه‌هایی که با قرار‌گرفتن در پیش‌زمینه و حضورِ فیگور با ایجادِ نوعی فاصله‌گذاری دعوت به تماشای او می‌کنند و ٣) شیشه‌هایی که به واسطه‌ی تصاویری که بازتاب می‌دهند فضای درونِ قاب را امتداد می‌دهند و امکانِ نگریستن به خارج از قاب را میسر می‌سازند. حتی مشخصاً در دختر می‌توان کارکردِ دیگری نیز برای استفاده‌ای متفاوت از شیشه را در نظر آورد، آنجا که از پشتِ شیشه‌ی باران‌خورده‌ی اتوموبیلِ آگنس، روشنایی‌های شهر (و استفاده از نورهای شبانه به ویژه در روزهای میانه، از ویژگی‌های زیبایی‌شناسیِ اشپت است) با آن همراهیِ موسیقیِ باخ مناظری تغزلی را پیش چشمانِ ما می‌نهد که کمابیش از گردن‌نهادن به رئالیسمی خُشک و منجمد سرباز‌ می‌زند (یک نمونه‌ی دیگر: نورهای لرزانِ سطحِ آبِ استخر و بعدتر در لحظاتی هرچند گذرا، نمایی از یک کورئوگرافیِ زیر آب در روزهای میانه).



این اهمیتِ نگریستن، در جهانِ شیشه‌ای/گلخانه‌ایِ اشپت در دختر از این هم پا فراتر می‌گذارد. آگنس، در نمایی تصویر موهومی از دخترِ خود را می‌بیند همان که قادر به لمس‌اش نیست، از متصدیِ هتل می‌خواهد بماند و در حالی که او می‌خوابد نظاره‌اش کند. متصدیِ هتل این کار را نمی‌کند، ولی بعدتر آنیس بدونِ آنکه آگنس از او بخواهد این‌کار را انجام می‌دهد، در همانِ لحظه‌ای که او نیز بدونِ اینکه چهره‌ی آگنس را لمس کند دستش را روی صورتِ او به حرکت درمی‌آورد. پس آیا همه‌ی این سفر نه فقط مستلزمِ نگریستن که نگریسته شدن بود؟ به هر تقدیر، فرجامِ آنیس وقتی آگنس او را رها می‌کند، با تصادف با ماشین به انتها می‌رسد. او در همان‌جایی به کارِ خود پایان می‌دهد که از آن آغاز کرده بود، کفِ آسفالتِ خیابان. با دقت در صحنه‌ی تصادف لنگه‌ی کفش او را در وسطِ خیابان می‌بینیم (بدونِ هیچ تاکیدی بر آن)، و این آن اظهارِ ناراحتی بود که آنیس پس از سوارشدن به ماشینِ آگنس بر زبان می‌راند: «لعنتی! لنگه کفش‌ام جاماند!» آیا ماموریتِ آینس موفقیت‌آمیز بوده است؟ در مسیرِ بازگشتِ آگنس در قطار او به رابطه‌ی سردِ مادری با فرزندش می‌نگرد؛ حال گویی او قادر به نگریستن به زندگی و رابطه‌ی خود با دخترش است.

«می‌دانی چه چیز اعصابِ من را خورد می‌کند؟ اینکه اگر یک هنرمندِ کله‌گنده مثلِ پولکه، بازلیتس یا روخ این را امضاکرده بود می‌توانستی ١٠٠٠٠٠ یورو یا بیشتر برای ماشین بگیری»؛ این را آنیس زمانی که روی ماشین آگنس را نقاشی‌ کرده به او می‌گوید. و احتمالاً در حالِ حاضر وضعیت برای ماریا اشپت نیز به همین‌گونه است، ولی همچنان می‌توان امیدوار بود که «هنرِ موریانه‌ای» برخلافِ «هنرِ فیلِ سفید» راه خود را آزادانه به سوی آینده بگشاید.
________________________________________________
1 - ترجمه‌ی تحت‌اللفظی عنوان این فیلم تعبیری می‌شد نظیر مریم‌های عذرا. ولی مادران مقدس را برای عنوان فارسی این فیلمِ اشپت مناسب‌تر یافتم.

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۹

این است انسان!


این نوشته پیش‌تر، در نشریه‌ی فیلمخانه (شماره‌ی ١٤؛ پاییز ١٣٩٤) به چاپ رسیده است.

این است انسان!
درباره‌ی جیمز کامرون و نابودگرهایش
نوشته‌ی آیین فروتن

نمایی از جاده‌ای در شب، حرکتی در امتدادِ آن و صدای زنی که از آینده‌ای نامعلوم سخن می‌گوید، از حسِ امیدی که برای نخستین مرتبه آن را تجربه می‌کند: «اگر یک ترمیناتور بتواند ارزشِ انسانی را بیآموزد، چرا ما انسان‌ها چنین نکنیم». این فرجامِ فیلم ترمیناتور٢: روزِ داوری اثرِ جیمز کامرون است؛ ولی برای درکِ این نمایِ پایانی از این سفر به انتهای شب، لازم است آن را دور زده و به عقب بازگردیم. یک بازگشت به آینده. به لوس‌آنجلسی در سال ٢٠٢٩. آنچه از جهانِ آینده می‌بینیم، جهانی است از فاجعه و هراس، ماشین/روبات‌هایی از کنترلِ انسان خارج‌شده‌اند، برعلیه‌اش شوریده‌اند و سلطه‌ی خود را اعمال می‌کنند. در قسمتِ نخست که در سال ١٩٨٤ ساخته شد، یک ماشین/روباتِ نابودگر (آرنولد شوارتزنگر) ماموریتِ می‌یابد سارا کانِر (سارا همیلتون) - مادرِ رهبرِ آینده‌ی نیروی مقاومتِ زمینی‌ها، جان کانر -  را بُکشد تا شکست و انهدامِ زمینی‌ها را در آینده تضمین کند؛ و از سوی دیگر کایل (مایکل بین) - پدرِ آینده‌ی جان - ماموریت می‌یابد سارا را از خطرِ مرگ برهاند.

اما آن تجربه‌ای که با قسمتِ نخستِ مجموعه‌ی ترمیناتورها از سر می‌گذرانیم، کماکانِ امری بود نسبتاً آشنا؛ یک دوگانگی پیش‌تر آزموده شده از تقابلِ میانِ نیروی خیر و شر (در اینجا مشخصاً انسان و ماشین)، حکایتِ دیرینه‌ی هراس از تکنولوژی، خارج‌شدنِ آن از اختیارِ انسان. تا آنجا که این تجربه به سینما بازمی‌گردد، دشوارِ نخواهد بود یادآوریِ فیلم‌هایی همچون چرخِ (١٩٢٣) آبل گانس یا متروپلیسِ (١٩٢٧) فریتس لانگ. پس به واقع چه چیز ترمیناتور را بدل به تجربه‌ای متفاوت می‌کند؟ می‌شود از اهمیتِ مناسباتِ تاریخیِ آن دهه - بیمِ «جنگِ سرد» و بالاگرفتنِ رقابتِ تسلیحاتی میانِ امریکا و اتحاد جماهیر شوروی - و استادی و چیره‌دستیِ کامرون بر سخت‌افزارِ تکنولوژیکیِ سینمای هالیوودِ معاصر سخن به میان‌آورد. ولی قطعاً قادر نخواهیم بود بدونِ درنظرآوردنِ مولفه‌های سینمای علمی-تخیلی، ویژگی‌های ژنریکِ آن و سازوکارِ سینمای جریان‌اصلی یا به عبارتی «بلاک‌باستر»، نسبتِ به جایگاهِ سینماگری همچون کامرون به طور دقیق آگاهی یابیم.

مسئله با ترمیناتور ١، صرفاً این نیست که کامرون چه تصویری از یک دیگری/بیگانه ارائه می‌دهد، بلکه پرسشِ اساسی‌تر این است که وی چگونه خود/انسان را ارائه و نسبتِ میانِ دیگری و خود را صورت‌بندی می‌کند؟ ترمیناتورِ برهنه - این روباتِ ویرانگر با ظاهری جسمانی و انسانی - در همان لحظاتِ اولیه قربانیانِ خود را برمی‌گزیند، چند جوانِ عاصیِ پانک را می‌کشد و لباسِ یکی از آن‌ها را به تن می‌کند تا ماموریتش را ادامه دهد. در اینجا، نیروی نابودگرِ ماشین به سراغِ حاشیه‌نشین‌های جامعه رفته است، به سراغِ جوانی و طمردی که از متنِ آن کنارزده شده است. تهدیدی که در هر فیلمِ محافظه‌کارانه‌ی امریکایی می‌توانستیم انتظار آن را داشته باشیم که متوجه یک «شهروندِ نمونه» (این تعبیر در قسمتِ بعدی توسطِ رئیسِ تیمارستان بکار می‌رود!) یا خانواده‌ای بورژوایی بشود و کامرون اینچنین - هرچند نه به قدرِ کفایتِ قسمتِ بعدی - این تصویرِ متعارف را به چالش می‌کشد. پس تعجبی ندارد اگر با ورودِ کایل، بلافاصله تصویری واقع‌گرایانه و پروبلماتیک از جامعه‌ی امریکا را شاهد باشیم: پس از مواجهه‌ی کایل با یک خیابان‌خواب برای گرفتنِ لباس از او، به واسطه‌ی فرارِ او از دستِ پلیس به یک فروشگاه وارد می‌شویم - فرهنگِ مصرفی و فقر توامان در دلِ یک جامعه تصویر می‌شوند، و چه جای تعجب که آینده‌ی فاجعه‌بار در راستای چنین عصری ظهور کند؟

آرنولد در نقشِ نابودگر (در اولین حضورِ خود به مثابه‌ی آنتاگونیست در سینما!) به جست‌وجوی سارا کانر می‌پردازد و هر زنی به نامِ سارا کانر را می‌کشد. ولی سارا کانرِ «اصلی» دخترِ جوانی است سرزنده و پُرشور که در لحظه‌ی بحرانی در خانه حضور ندارد. در اینجا با صحنه‌ی کلیدی دیگری در بسطِ آن ایده‌هایی که کامرون طرح می‌کند مواجه می‌شویم. ترمیناتور دوستِ سارا و دوستِ دوستِ او را در آن شبِ آنچنانی می‌کُشد؛ فارغ از اینکه پیش‌تر در آن خانه چه گذشته است، چگونگیِ پرداختِ کامرون از این صحنه قابل توجه است، دوستِ سارا با سرخوشی با واکمنِ خود به صدای بلندِ موسیقی گوش می‌دهد و متوجه حضورِ روباتِ ویرانگر در خانه نمی‌شود، همان واکمنی که پس از آن‌که ترمیناتور این دو جوان را از پای درمی‌آورد، کامرون با ارائه‌ی کلوزآپی از آن خُردشدن‌اش را در زیر گامِ سنگین روبات موکد می‌سازد. محلِ اختفای سارا اما وقتی صدایش روی ماشینِ پیام‌گیرِ تلفن (بعدتر به این ماشینِ پیام‌گیر بازخواهیم گشت) به گوشِ ترمیناتور می‌رسد، فاش می‌گردد. و جای شگفتی نیست که فضای بعدی که موردِ تهدیدِ روباتِ قاتل قرار خواهدگرفت، یک کلوپِ تجمعِ جوانان باشد.



یک صحنه‌ی پُرکشش و سرشار از تعلیق در کلوپ، و صحنه‌های نفس‌گیر و پُرسرعت از تعقیب‌وگریز در خیابان کافی بود، تا نه فقط استادی و مهارتِ کامرون در خلق لحظاتی پُرالتهاب و به شدت هیجان‌انگیز را اثبات، که همچنین سارا را نسبت به حرف‌های پیشگویانه و آینده‌نگرانه‌ی کایل متقاعد و نخستین جرقه‌های دلدادگی را در او روشن کند. به هرترتیب، در ادامه‌ی فیلم چگونگیِ شکل‌گیریِ نطفه‌ی اولیه‌ی رهبرِ نیروی مقاومت زمینی‌ها، جان، و مرگِ کایل به دستِ نابودگر و عملاً عدمِ امکانِ شکل‌گیری یک خانواده‌ی «متعارف» (و احتمالاً طرحِ دوباره‌ی انگاره‌ی یکی، دو دهه‌ی پیش تحتِ عنوان «عشقِ آزاد») چیزی بود که می‌توانست اخلاقیاتِ جامعه‌ی امریکای دوره‌ی ریگان را دچارِ چالشی جدی کند. ترمیناتور، دست‌آخر در یک کارخانه (که عملاً محلِ زادگاهِ ماشین است) توسط سارا منهدم می‌شود تا ترمیناتور ١، پس از طی مسیری مملو از هیجان، آتش و آدرنالین ــ ستیز میانِ انسان و روباتِ انسان‌نما ــ به پایان برسد. و این پرسش را کماکان گشوده نگاه دارد، که این ترمیناتور مرگبار به واقع چه بود؟ انسانی فاقدِ انسانیت و از درون ماشین یا صرفاً ماشینی که ظاهری انسانی به خودگرفته بود؟ مرزِ میانِ انسان و ماشین در چیست و تا کجاست؟ آیا در آینده انسان همان می‌شود که هست؟ دستکمِ این صیرورت مداوم در شخصیت‌های فیلم به وضوح قابل مشاهده است. نه فقط در آن ترمیناتوری که از قسمتِ اول به دوم دگرگونه می‌شود، و نه حتی در دگردیسی‌های تی-١٠٠٠؛ که همچنین در تحولِ سارا، آینده‌ی جان و یا تصمیمِ دایسون. درست است، در جهانِ کامرون آینده از قبل مقرر نشده است.

«ماشین‌ها هم به عشق نیاز دارند». این گفته اگرچه جمله‌ای بازیگوشانه و شیطنت‌آمیز روی ماشینِ پیام‌گیرِ خانه‌ی سارا و دوست‌اش بود و هرچند با درنظرآوردنِ ماشینِ ویرانگرِ قسمتِ نخست، سخنی کنایه‌آمیز و غیرممکن به نظر می‌رسید ولی با ترمیناتور ٢ نماینگرِ ابعادِ پیچیده‌تری گردید که کامرون قصدِ به تصویرکشیدنِ آن را داشت. تقابلِ دوگانه‌ی ترمیناتور ١، با قسمتِ بعدی، کیفیتی سه‌سویه به خود گرفت. اینبار، نه یک روبات که دو روبات به گذشته سفر می‌کنند، یکی، تی-١٠٠٠ (رابرت پاتریک) برای نابودیِ جان کانر که اکنون به سنِ نوجوانی رسیده است و یک ترمیناتور دیگر (آرنولد شوارتزنگر) برای دفاعِ از او. کامرون، در همان نخستین مواجهه با شخصیتِ شوارتزنگر، آن تصویری که در قسمتِ نخست ارائه کرده بود را می‌شکند و دگرگونه می‌سازد؛ ١٨٠ درجه خلافِ آن هراسِ شوم و مرگباری که به واسطه‌ی او در فیلمِ پیشین تجربه‌اش کرده بودیم. کامرون، در نخستین نمایی که از شوارتزنگر می‌بینیم او را با آن پیکرِ عضلانیِ برهنه، مرکزِ ثقلِ قاب می‌کند. یک تابلوی رنسانسی از عصر حاضر؛ بازتابِ انگاره‌ی اومانیستی که در هنرِ آن روزگار و حتی پیش‌تر در زمانه‌ی یونانِ باستان قابلِ ردیابی است.اگر با ترمیناتور ١، شوارتزنگر بدل به شمایلِ یک تیتانِ مهلک گردید (و چه وسوسه‌ای برای کامرون جذاب‌تر از اینکه در سال‌ ١٩٩٧، به سراغِ ماشینِ آهنین و غول‌پیکری به نام تایتانیک برود، که در انتها هستیِ انسان‌ها را به مخاطره و فاجعه می‌کشاند؟)، تنها به واسطه‌ی فیلم دوم بود، که می‌شد از وی معادلی برای یکی دیگر از اسطوره‌های یونان باستان ساخت: یک هرکول که برای نجاتِ آدمیان و انجامِ ماموریت‌ «غیرممکن» برگزیده شده است - نه برای بازیابیِ خدابودگیِ خود، بلکه به منظورِ درکِ ارزشِ انسان در مسیرِ یک اودیسه‌ی زمینیِ پُرافت‌وخیز و پُرشتاب.



ولی آن نحوه‌ی مواجهه‌ی کامرون با تصاویرِ کلیشه‌ای در روزِ داوری چگونه نمود می‌یابند؟ در یکسو، روباتِ نجات‌بخش قرار دارد با پوشش و شمایلِ آنارشیستی سوار بر موتور، محکم و همواره به پیش تازنده و در سوی دیگر، روباتِ پیام‌آورِ مرگ که در قالبِ پلیس ــ قسمی از بیش‌شکلی و بی‌شاکلگیِ جیوه‌مانند ــ که به قصدِ سرکوب برمی‌آید. هرچند که رابرت پاتریک در برهنگی و عریانی خود، بیشتر به یک همتایِ سبُک‌وزنِ کاپیتان ایوان دراگو در راکی ٤ شباهت داشته باشد، دیری نمی‌پاید که با به تن‌کردنِ لباسِ تیره‌ی پلیس به یک افسرِ فاشیست/نازیست بدل گردد. آیا می‌توان وجه مشترکی میانِ یک مامورِ شورویِ سابق، یک افسر نسبتاً عالی‌رتبه‌ی فاشیست و یک پلیسِ امریکایی متصور شد؟ (در زمانِ نوشتنِ این متن فرصتِ تماشای قسمتِ جدیدِ مجموعه‌ی ترمیناتورها (٢٠١٥) را داشته‌ام و وسوسه می‌شوم که بازآفرینیِ تی-١٠٠٠ با آن شمایلِ آسیای شرقی‌اش را مورد تاکید قراردهم: یک دشمنِ هرآس‌آور از کُره‌ی شمالی؟ یا چین؟) از سوی دیگر، خوب است توجه کنیم که تی-١٠٠٠ در ادامه‌ی مسیر شمایلِ مادرخوانده، مادرِ جان و مامورِ حراستِ تیمارستانِ را به خود می‌گیرد، و آیا به واقعِ تمامی این‌ها، نماینده‌هایی از دیگر اَشکالِ نظارت و سرکوبِ اجتماعی نیستند؟ کامرون با یک کلوزآپِ کنایه‌‌آمیز که رویِ شعارِ نوشته‌شده بر درِ ماشینِ پلیس لحظه‌ای ثابت می‌ماند، تاکید می‌کند: «حفاظ‌کردن و خدمت‌کردن». و همه‌ی این‌ها برای نابودی یا نجاتِ پسرِ نوجوانی، که در سکانسِ معرفی‌اش، او را نوجوانی سرکش می‌یابیم، که سوار بر موتور به موسیقیِ گروه Guns ‘n’ Roses گوش می‌دهد. یک تصادف؟ در صحنه‌ی درگیریِ اولیه میانِ ترمیناتور و تی-١٠٠٠، شوارتزنگر در نمایی جذاب و تغزلی (با بهره‌گیری از تمهید اسلوموشن) «اسلحه»‌ی خود را از میانِ جعبه‌ی «گل‌های رز» بیرون می‌کشد. نمونه‌ای پُرحرارت از فیلمی که مولفِ آن، با دقت هرچه تمام‌تر نسبت به کوچک‌ترین اجزای آن آگاهی دارد، و آن را درونِ تمامیتِ جهانِ اثر بکار می‌گیرد.

اوضاع ولی برای سارا، که در تیمارستان بستری است و تحتِ «درمان» قراردارد، به شیوه‌ی دیگری است. قهرمانِ زنی که در کنارِ دیگر قهرمان‌های محوریِ فیلم‌های کامرون قرار می‌گیرد: اِلن ریپلی در بیگانه‌ها (١٩٨٦) و لیندسی بریگمن در ورطه (١٩٨٩)؛ یا حتی رُز بوکاتر در تایتانیک. سارا، نیز به مانندِ معادل‌های خود در بیگانه‌ها و ورطه از برخوردی غریب با موجودی غیرزمینی سخن می‌گوید و همچونِ اِلن و لیندسی، کسی حرف‌اش را باور نمی‌کند. سارا حتی مانندِ قهرمانِ زنِ بیگانه‌ها در همان لحظاتِ نمای معرفی با کابوسی که در خواب می‌بیند دست به گریبان است، کابوسی که باید انگیزه‌ی لازم برای جلوگیری از فاجعه را در او بیدار کند. سارا، اما دیگر نه آن دختر شاد و سرزنده‌ی فیلم اول، که مرگِ کایل در پایانِ همان فیلم از او زنی ساخته جدی که شمایلِ یک زنِ ارتشی را به خود می‌گیرد، برای انجامِ وظیفه به خانه‌ی مایلز دایسون می‌رود تا با کشتنِ او امکان بروزِ فاجعه را بگیرد، ولی در نهایت قادر به این کار نمی‌شود و به گریه میافتد: «چرا انسان‌ها گریه می‌کنند؟»؛ این پرسش را ترمیناتور از جان می‌پرسد، مسئله‌ای که نه فقط برای یک روبات انسان‌نما سوالی جدی است بلکه از آن مهم‌تر پرسشی است برای خودِ انسان‌ها؛ و باردیگر فراموش نکنیم که مرزِ میانِ انسان یا ماشین بودن تا چه اندازه ممکن است باریک باشد. تقابلِ تنانگیِ انسان و فلزبودگیِ ماشین، دوگانه‌ای ثابت در آثار کامرون بشمار می‌آیند، انسان/فلزبودگیِ ترمیناتورها، قرارگرفتنِ شفیره‌ی موجوداتِ فضایی فلزمانند در جسم انسان و حضورِ انسان در سفینه‌ی فضایی یا محفظه‌های اکسیژنِ آهنین در بیگانه‌ها، برخوردِ انسان‌ها با موجوداتِ فلزیِ عجیب در ورطه و حضورشان در یک زیردریاییِ عظیمِ فلزی، و حتی حضورِ بدن‌های انسانی در غولِ فلزیِ اقیانوس‌پیمایِ تایتانیک یا آن بدن‌هایی که درونِ یک اتوموبیل به یکدگیر می‌پیچند؛ و همه‌ی این‌ها می‌توان لحظاتی هرچند کوتاه و گذرا از حضورِ تصاویری تنانه و گرم درونِ محفظه‌های فلزیِ سرد اشاره کرد: تصویری که درونِ یک قفسه‌ی دیواری در بیگانه‌ها به چشم می‌خورد، یا تصویری که در دستشوییِ زیردریایی در ورطه روی دیوار قراردارد، و نقاشی که از درونِ یک گاوصندوقِ فلزی در تایتانیک کشف می‌شود.

زنوجنسیس (١٩٧٨)، نخستین فیلم کارنامه‌ی کامرون است؛ یک فیلمِ کوتاهِ ١٢ دقیقه‌ای که در قیاس با عظمتِ تکنیکی، جلوه‌های ویژه، سازه‌های شگفت‌انگیزِ فیلم‌های بعدی کامرون به شدت تجربی و آماتورگونه می‌نُماید. زن و مردی جوان، در یک سفینه‌ی فضایی با یک ماشین/روبات که از کنترل خارج است مواجه می‌شوند، و در نهایت زنِ جوان با استفاده از ماشین/روباتِ دیگری که کنترلِ آن را در دستِ خود دارد موفق به شکستِ روباتِ مهاجم می‌شود. صحنه‌‌ای که مشابه آن را در سکانسِ درگیریِ پایانیِ بیگانه‌ها شاهد هستیم. کامرون ولی نه یک تکنوفوبیک است و نه یک لودیتِ (1) امروزی؛ در دنیای سینماییِ کامرون دانش و تکنولوژی تا زمانی قابلِ اطمینان هستند که تحتِ اختیار و هدایتِ انسان‌ها باشند، هنگامی که این کنترل از دستِ انسان خارج شود، خطر و فاجعه‌ی ماشین و تکنولوژی هستیِ او را موردِ تهدید قرارمی‌دهد. و بگذارید همین امر را در ترمیناتور ٢، موردِ تاکیدِ ویژه قرار دهیم با نگاهی دوباره به آن ماشینِ کنترلی که باعث نجاتِ جانِ دایسون می‌شود، آن دستگاهِ کنترلِ موادمنفجره که در لحظه‌ی آخر در دستِ دایسونِ بقای آینده‌ی بشر را تضمین می‌کند، و مهم‌تر از تمامیِ این‌ها آن کنترلی که ترمیناتور به دستِ سارا می‌سپارد تا او را منهدم کند.



صحنه‌ای تکان‌دهنده که در ذهن می‌نشیند. سارا کنترل ترمیناتور را در دست می‌گیرد ولی در حالی دکمه را فشار می‌دهد که در چشمانِ این روبات-انسان دوخته است، همان که در قسمتِ نخست کایل را از پای درآورده بود و در این قسمت هراس و بدبینیِ او نسبت به خود را منجر شده بود؛ بااینحال، نشانی از حسِ انتقام در کنشِ سارا وجود ندارد. از سوی دیگر، جان به چشمانِ قاتلِ پدرش می‌نگرد، ماشینی که جای پدر نداشته‌ی او را پُرکرده بود، پدری که فرزندخوانده‌ی خود بسیار درباره‌ی انسان‌ها و انسانیت آموخته بود، و چه واکنشی بهتر از آن شَستی که به نشانه‌ی این مهم به سوی آن‌ها بالا می‌رود؟ ماشین/روبات‌ها در همان زهدانی دفن می‌شوند که از آن برآمده بودند؛ یک کارخانه‌ی صنعتی، در دلِ موادِ مذابِ آتشین و شعله‌ور. فرجام در سینمای کامرون اغلب به همین‌گونه است؛ قِسمی از سقوط و فرورفتن و فروافتادن - تی-١٠٠٠ به گدازه‌های آتش سقوط می‌کند، و روباتِ پروتاگونیست به درونِ آن پایین می‌رود؛ هیولای بیگانه‌ها در نهایت بر اثرِ کششِ هوا از دریچه‌ی زرین سفینه به خلاء فرومی‌افتد، گروهبان کافی (آنتاگونیستِ کومونیست-ستیز) در ورطه به قعرِ اقیانوس فروانداخته می‌شود و کشتیِ غول‌آسای تایتانیک در دلِ آب‌ها فرومی‌رود؛ چنانکه سرنوشتِ روباتِ از کنترل خارج‌شده‌ی زنوجنسیس نیز اینگونه بود. اکنون، آن نمای پایانی اهمیتِ خود را آشکار می‌کند، حرکتِ انسان با امید به سوی آینده‌؛ نمای مقابلی برای نمای آغازینِ قسمتِ دوم، در حرکتِ گروهی ماشین‌ها به سوی فاجعه. ولی همانطور که در فیلم گفته می‌شود چیزی به اسم تقدیر وجود ندارد. پس هر تحولی ممکن است.



این نمونه‌ای از آن‌چیزهایی است که کامرون با شُکوهِ هرچه تمام قادر به انجامِ آن می‌شود. سینماگری که زمین (ترمیناتورها)، سطح و عمقِ اقیانوس (تایتانیک و ورطه)، فضا (بیگانه‌ها) و حتی عرصه‌های سیاره‌ای دیگر (آواتار) را فتح می‌کند. کامرون، آفریننده‌ی برخی از جذاب‌ترین جلوه‌های ویژه‌ی سینما، خالقِ چندی از بهترین سکانس‌های تعقیب و گریز، انفجار، و دوتا از به‌یادماندنی‌ترین نماهای pov تاریخِ سینما (نقطه‌ی دید قرمزرنگِ ترمیناتور و نقطه‌ی دید شناورِ موجودِ آب گونه در ورطه)، بی‌گمان آن سینماگری است که می‌داند تکنولوژیِ سینما تا زمانی که تحتِ کنترل و اختیار انسان باشد، همچنان می‌تواند امکان‌هایی عظیم را به روی ما و سینما گشوده نگاه دارد؛ حسِ امید در مواجهه با آینده‌ای نامعلوم را زنده نگاه دارد. سینمایی که قادر است ارزش انسانی را آموخته و به مخاطبِ خود بیاموزد.
________________________________________________
1 - گروهی که در آغاز انقلابِ صنعتی علیه ماشین‌ها قیام کردند و دست به نابودی آن‌ها می‌زدند.

یکشنبه، دی ۶

نگاهِ خیره‌ی موش کور


این نوشته پیش‌تر، در نشریه‌ی فیلمخانه (شماره‌ی ١٣؛ تابستان ١٣٩٤) به چاپ رسیده است.

نگاهِ خیره‌ی موش کور
درباره‌ی زندگی رایلی واپسین فیلم آلن رنه
نوشته‌ی بوریس نِلِپو
ترجمه‌ی آیین فروتن

همه چیز با نمایی ثابت از جاده‌ای خاکی، جایی در استانِ یورک‌شایر، آغاز می‌شود که در دو طرف آن ردیفِ درختان قرار دارند که شاخ‌وبرگ‌های شاداب‌شان در بالا به شکلِ طاق به هم رسیده‌اند. این جز یک آستانه چه می‌تواند باشد؟ خودِ فیلم البته هنوز آغاز نشده که به تماشای این تیتراژ آغازین نشسته‌ایم، باکسه‌شده در قاب‌های بزرگِ از مُدافتاده که به آرامی محو می‌شوند ــ تمهیدی که پیوسته موردعلاقه‌ی آلن رنه بود که هر یک از نوزده فیلمِ بلندش را اینچنین شروع می‌کرد، با به وقفه انداختنِ خودِ فیلم‌ها تا زمانی که دیگر پرده‌ی نمایش هیچ مازادِ بصری در خود نداشته باشد. هنگامی که دوربین به سمت پایین جاده پَن می‌کند، نمای ثابت زندگی می‌گیرد؛ سپس خود را در صحنه‌ای تئاتری می‌یابیم.

البته، پیش‌ترها نیز اینجا بوده‌ایم. سیگارکشیدن/سیگارنکشیدنِ رنه نیز، که آن هم بر اساسِ نمایشنامه‌ای از نمایشنامه‌نویسِ بریتانیایی سِر اَلن ایکبورن بود، در یورکشایر رخ می‌داد. زندگیِ رایلی (عشق‌ورزیدن،نوشیدن و آواز خواندن) بسترِ تئاتری خود ــ یکی همان ابرهای نقاشی‌شده روی پرده‌ی پشتِ صحنه ــ و فرهنگِ فرانسویِ مبدل در ظاهرِ بریتانیایی را از این نمایشنامه‌ی دو پرده‌ایِ پنج‌ساعته وام می‌گیرد. تنها دو بازیگر در سیگارکشیدن...، سابین آزِما و پی‌یر آردیتی، مکرراً نقشِ همه‌‌ی نُه شخصیتِ اصلی را ایفا کردند. برای آنکه شباهت‌های تئاتری را ادامه داده باشیم، بخشی از جذابیتِ رنه همواره در این واقعیت بوده که وی به مدتِ ٣٠سالِ دلچسب با گروهِ بازیگران یکسانی همکاری کرده است و اعضای این گروه به دفعاتِ بی‌شمار در برابرِ چشمان‌مان تغییر کرده‌اند ــ همچنین به تعبیری بسیار تحت‌اللفظی یعنی اینکه در طی این مدت با سرعتِ ٢٤ فریم در ثانیه پیر شده‌اند.

زندگیِ رایلی اقتباسی است از نمایشنامه‌ای به همین نام که چهارسالِ پیش نوشته شده است. ژرژ رایلی که تشخیص‌داده می‌شود مبتلا به سرطان است، بنا به گفته‌ی دکترش بیش از شش‌ماه زنده نمی‌ماند. چهار دوستِ نزدیکِ این مردِ رو به مرگ برای نجاتش سرمی‌رسند: کاترین، یک متصدی پذیرشِ عجیب‌وغریب که لباس‌های پُر زرق‌وبرقِ پُل اسمیت به تن می‌کند (آزِما)؛ کُلین، شوهرِ پزشکِ کاترین (ایپولیت ژیراردو)؛ جکِ بیزنس‌من یا آنگونه که [در فیلم] نامش را تلفظ می‌کنند، ژاک (میشل وویرموز)، و همسرش تامارا (کارولین سیهول). آن‌ها برای آرام‌کردنِ درد‌های ژرژ، او را به اجرای آماتوریِ خود از نسبتاً گفتار دعوت می‌کنند، نمایشی چهارنفره که اکنون یک نفر کم دارد. و بالاخره معلمِ مدرسه مونیکا (ساندرین کیبرلین) را نیز داریم که از مصیبتِ وارده بر ژرژ متاثر است - کسی که پیشتر ژرژ را به‌خاطر شانسِ رسیدن به یک زندگی بهتر در کنار سیمئون، کشاورز فرهیخته (آندره دوسُلیه)، ترک کرده بود.


هرچند حالا معلوم شده که این واپسین فیلم رنه است، بر من مباد که از عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندن با عناوینِ دم‌دستیِ آوازِ قو یا وصیت‌نامه‌ی این استادِ مرحوم یاد کنم. خبرِ مرگ وی بسیار شوک‌برانگیز بود، چرا که علی‌رغم ٩١ سال عمرِ باعزت، تا همین آخر، ‌بی‌وقفه، بدون خیالِ بازنشستگی در سر، مشغولِ کار بود. رنه با امتناع از تقدیسِ رایلی به عنوانِ آخرین وصیتش، حتی در بیمارستان خود را با فیلمنامه‌ی پروژه‌ی بعدی‌اش مشغول می‌کرد. قطعاً، مرگ نیروی محرکِ فیلم آخرش بود، ولی مگر نه اینکه فیلمساز طیِ دهه‌ها مجذوبِ همین درونمایه بود؟ حتی فیلم پراویدنس یکی از فیلم‌های نسبتاً اولیه در کارنامه‌اش را می‌توان به عنوانِ وداعی در نظر آورد که ٣٠سال بعدتر جامه‌ی عمل پوشید. فیلمِ یکی مانده به آخرش، هنوز هیچ‌چیز ندیده‌اید، برداشتی بود از اوریدیسِ ژان آنوی، متنی شایسته و مناسب برای فیلمسازی که اسطوره‌ی اورفه و اوریدیس را از جهاتِ مختلف در فیلم‌های ستایش‌شده‌ای از قبیلِ دوستت دارم، دوستت دارم، عشق بر مرگ، سالِ گذشتهدر مارین‌باد، و حتی در بخشی‌های از موریل و هیروشیما، عشقِ من، منکسر کرده بود.

در پایانِ جنگ تمام شده است، ایو مونتان به فکر فرومی‌رود که: «مرگ نوری به درونِ زندگی‌ات می‌آورد، این را مدت‌ها پیش به تو گفته بودند. ولی اکنون دوستت مرده است، و تنها سایه‌اش بر زندگی‌ات وارد شده است.» گویی اطرافیانِ ژرژ نیز در همین حس سهیم هستند. خودِ رایلی، که حتی یکبار او را نمی‌بینیم، می‌توانست یک مک‌گافین، یک رانه‌ی هیچکاکی برای روایت، لقب بگیرد، اگرکه این تعبیرِ به‌همان اندازه نافذِ خود رنه نبود: ژرژ، در واقع، همان «داییِ امریکایی» است که حضوری دائمی در ــ احتمالاً کامل‌ترین ــ شاهکارِ کارگردان با همین نام دارد. ژرژ، نیز نه تنها دوستی است که از روی پرده‌ کنار گذاشته شده، بلکه همچنین تجسمِ رویای واهیِ هر یک از شخصیت‌ها از آن زندگی‌ای است که هرگز در کار نبوده است. در مسیر بیهوده‌یشان، این شش کاراکترِ در جستجو بالاخره باید با ترس‌هایشان مواجه شوند.

کُلین، که خانه‌اش مملو از خاطراتی است از روزهای بدیُمن، به وسواس گذرِ زمان مبتلا شده است و بیهوده می‌کوشد که زنگ انبوه ساعت‌های ناهمساز خانه را هماهنگ کند. ژاک، تنها غایبِ جلساتِ تمرین، مانند هرسال که جشنِ بزرگی برای تولدِ دختر دوست‌داشتنی‌اش تیلی برگزار می‌کند، به برنامه‌ریزی‌های خودش می‌چسبد. مرگِ یک دوست مُهرِ پاک‌ناشدنی است که بر زندگیِ فرد می‌خورد؛ در این لحظه مگر کسی می‌تواند جز هراس از زمان کار دیگری داشته باشد؟ کاترین سابقاً عاشق ژرژ بود و از او باردار هم شده است. مونیکا هنوز نسبت به انتخاب همسر مردد است، در حالی که تامارا بر حضورِ دائمیِ ژاک چشم می‌بندد. رایلی به همه‌ی زن‌ها پیشنهاد سفرِ دریایی آخرشان را می‌دهد، گویی کلِ زندگی‌شان ممکن است در طیِ دو هفته از سر نوشته شود. ژاک که سابقاً به مسیرِ حرفه‌ایِ ژرژ حسادت می‌ورزید مدتی است که بیزنس‌من شده و تامارا بلندپروازیِ خودش را رها کرده تا بازیگر شود. بیماریِ آخرِ ژرژ برای آن‌ها فرصتی فرآهم می‌آورد که، حتی اگر شده در آشفتگی، زندگی‌نامه‌های خود را بازبینی کنند، و حتی اگر شده از سرِ رنج، با هرآنچه پیش‌آمده کنار بیایند. تامارا از ژاک می‌پرسد: «یادت هست قبلاً، آن اوایل چقدر خوش بودیم؟»

یا شانس و یا اقبال. قابلیتِ تغییر، متغیرها، انتخاب‌های در دسترس و نه چیزی بیش از این؛ این‌ها همواره دغدغه‌های تماتیکِ اصلیِ رنه باقی مانده‌اند درهمان‌حال که او تلاش‌های پی‌درپیِ آدمی به منظورِ تغییر وضعیت را می‌کاویده است. داستانِ ارفه در نهایت مگر چیزی جز تمنایی برای بازپس‌گیریِ گذشته و نوشتنِ دوباره‌ی آن است؟ علف‌های وحشی دو پایان‌ِ را برای انتخاب در اختیار می‌گذاشت، یکی سوگ‌آور و یکی مسرت‌بخش، دومی با موسیقیِ اختصاصی [کمپانی] فاکس قرن بیستم همراه بود. سیگارکشیدن/سیگارنکشیدن مجموعه‌ی واریاسیون‌هایی‌ از یک داستانِ یکسان را ارائه می‌داد، که بر کنش‌ها و حتی گفتارِ شخصیت‌ها مبتنی بود. آری، کلامِ گفتاری در دنیای رنه قدرتی واقعی دربردارد. از طرف دیگر، یکنواختیِ عامدانه‌ی سیگارکشیدن... ثباتِ زندگی شخصیت‌ها را بازتاب می‌داد، و فرقی نداشت که به اصطلاح این تغییرات چقدر ریشه‌ای باشند. در داییِ امریکاییِ من، با وجودِ صدای روی تصویرِ (voiceover) یک روانشناس برجسته، اجتناب‌ناپذیریِ شکست همراه با سرزندگیِ محض به وقوع می‌پیوست. احتمالاً این متغیرها از داستانِ اُرفه نه فقط بیانگرِ مجموعه‌ی آثارِ رنه، که همچنین سرشتِ سینما به طور کلی است: در پایانِ روز، مردم می‌بایستی به واسطه‌ی چیزی به تماشای فیلم‌ها ترغیب شوند، تا زندگی‌های دیگران را دوباره زندگی کرده و دگربار زمان‌ها و فضاهای آن‌ها را سکنی گزینند.


عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندن سومین اقتباسِ کارگردان از آثارِ ایکبورن است که در پیِ سیگارکشیدن...  و فیلمِ غمگنانه‌ی ترس‌های خصوصی در مکان‌ها عمومی می‌آید. رنه، احتمالاً از روی شوخ‌طبعی، زمانی عنوان کرده بود که این مردِ انگلیسی نمایشنامه‌نویس بهتری نسبت به چخوف است. البته که این گفته اغراقِ گزافی است. این صنعت‌گرِ کوشا و باهوش با نوشتنِ ٧٦ نمایشنامه، اغلب وودویل، [حتی] به سختی بتواند همترازِ همکارانِ روزگارِ نخستِ رنه همچون مارگریت دوراس، خورخه سِمپرون  یا آلن روب-گریه قرار بگیرد. ولی آیا این امر واقعاً اهمیت دارد؟ یک بریتانیاییِ دیگر، به نامِ جان وَن دروتِن نیز آهِ ادبیِ چندان بیشتری [نسبت به ایکبورن] در بساط ندارد، ولی همین نمایشنامه‌ی او بود که جورج کیوکر آن را در شاهکارش پولدار و مشهور نونوار ساخت، همچنانکه چشم‌انداز هنریِ محدودِ رمان‌های رمارک پیش‌تر داگلاس سیرک یا فرانک بورزیگی را از شکل‌دادنِ اقتباس‌هایی درخشان از آن‌ها بازنداشته بود.

عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندن، هرچند که اقتباسِ بسیار وفاداری است، ولی چهارچوبِ زمانی نمایشنامه را از اواخر دهه‌ی ٦٠ و اوایلِ دهه‌ی ٧٠ به زمانه‌ای کم‌وبیش معاصر انتقال می‌دهد. ایده‌ی اقتباس از این متن در مرحله‌ی نخست از جانبِ تهیه‌کننده بود و نه از فیلمسازی که، همچون اغلبِ موارد، بر اساسِ سفارش کار می‌کرد ــ حقیقتی که همیشه از تصدیق آن لذت می‌بُرد. پس چه‌چیز کیفیتِ تألیفیِ فیلمِ زندگیِ رایلی را شکل می‌دهد؟ چه‌چیز آن را یک فیلمِ رنه می‌کند؟ او در طول سال‌ها اصرار داشت که تنها به یک دلیل فیلم می‌سازد تا ببیند فیلم‌ها چطور ساخته می‌شوند. زایشِ یک فیلم، شالوده‌ی یک فیلم، تناقضِ وجودی‌اش ــ این درونمایه‌ها به سرعت در شریان‌های عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندن جاری می‌شوند. ولی این دفعه چه تفاوتی در کار است؟ پیش از هرچیز و مهم‌تر از هرچیز، فرم.

بلافاصله با دیدنِ آن نمای تراولینگ از داخلِ ماشین، که پیش‌تر هم به آن اشاره کردم، به وجد آمدم، همان که فیلم با آن آغاز می‌شود و سپس خبر از تغییر لوکیشن می‌دهد. در اینجا حرکتِ دوربین به تصویری معماگونه در خود (و از خود) بدل می‌شود. علف‌های وحشی نیز به همین‌شکل با عبور از دروازه‌ی سیاهِ قلعه‌ای تک‌افتاده، که دوربین به درونِ آن زوم می‌کرد، آغاز می‌شد. همین نمای تراولینگ چند مرتبه در طیِ بازه‌ی زمانیِ چندماهه عیناً تکرار می‌شود: در یورک‌شایر فصل‌ها تغییر می‌کنند، برگ‌ها می‌خشکند، و فصلِ نخست، همچنانکه مرگِ ژرژ نیز، نزدیک می‌شود. ناگفته نیست که این اواخر رنه به دلیلِ اُفتِ سلامتی‌اش به ندرت مسافرت می‌کرد. آیا این می‌تواند به این معنی باشد که او به خاطرِ همین چنددقیقه‌ی اندک، چندین‌بار به بریتانیا سفر کرده است؟ از منظری دیگر، آیا زیباییِ مشخصی در تصنیفی که به این تصویرِ ساده‌ی شاعرانه منجر شده وجود ندارد که اکثرِ تماشاگران حتی متوجه آن نخواهند شد؟ ده سال پیش، مانوئل دِ اولیویرا برای فیلم‌اش، آینه‌ی جادو خودش را آن همه راه کشید و به ونیز رساند که یک نمای پانورامایِ یک‌دقیقه‌ای از کلیسای جامعِ سَن مارک بگیرد، آنجایی که شوهرِ کاتاتونیاییِ قهرمانِ فیلم به همسرش کوآدریگای معروف را نشان داد ــ مجسمه‌ای متشکل از چهار اسبِ برنزی.

این نمای تراولینگ، به مانندِ طراحی‌های کاریکاتوریستِ نامدار، بِلوچ، در اینجا کارکردی همچون پُلی میانِ واقعیت و تئاتر دارد. این تمهید، بیش از اینکه تکنیکِ صرفاً محبوبِ رنه باشد، همچنان آشکارکننده‌ی سرنخی است برای بصیرتِ شاعرانه‌ی او در کلیتش. به نماهای تراولینگ در امتدادِ تالارهای هتلِ شبح‌گون در فیلم مارین‌باد فکر کنید؛ پَنِ دوربین در راستای اتاق‌های مملو از دردِ بیمارستان در هیروشیما، یا به موازاتِ قفسه‌های بی‌پایانِ کتابخانه در همه‌ی خاطراتِ جهان را به یاد آورید. یک نمای تراولینگ مشابه نیز یکی از زیباترین و اسرارآمیزترین اپیزودهای رنه را ممکن ساخته است ــ مسیرِ مه‌آلود به قلمروی مرگ که حضارِ فیلمِ هنوز هیچ‌چیز ندیده‌اید از آنجا آغاز کردند به پایان نزدیک می‌شود.

تیتراژِ پایانی تصدیق می‌کند که این صحنه، به واقع، در لوکشینی در یورک‌شایر فیلمبرداری شده است. می‌توان گمان کرد که کارگردانِ مریض‌الحال از کس دیگری خواسته که این تصویر بسیار لازم را برای فیلم بگیرد. هرچه باشد، ترس‌های خصوصی... و هنوز هیچ‌چیز ندیده‌اید هردو شاملِ سکانس‌های بودند که توسطِ برونو پودالیدس [فیلمساز، نویسنده و بازیگر فرانسوی]، بدونِ هیچ مداخله یا هرچیز دیگری از جانبِ رنه، کارگردانی شده بودند. در فیلمِ دوم، پودالیدس آن نمایشِ آماتوری که شخصیت‌های فیلم تماشایش می‌کنند را فیلمبرداری و کارگردانی کرد؛ و در اولی، سهمِ او تکه‌هایی از شوی موزیکالِ تلویزیونی بود که آزِما آن را بر روی نوار ویدئو ضبط می‌کرد.

این واگذاریِ وظایف، مرا به یادِ دو فیلمِ اخیرِ فیلمساز فرانسوی اریک بودلر، آناباسیسِمِی و فوساکو شیگه‌نوبو، ماسائو آداچی و ٢٧ سال بدونِ تصویر، و زشت می‌اندازد. این دوگانه به ماسائو آداچی، کارگردانِ رادیکال تقدیم شده‌است، عضوِ فعالِ سازمانِ چریکیِ مسلح، ارتشِ سرخِ ژاپن، که حدود ٣٠ سال در بیروت به سربُرد تا اینکه به کشورِ زادگاهش بازگردانده و آنجا تقریباً به گروگان گرفته شد، بدونِ آنکه پاسپورت یا حتی اجازه‌ی خروج از کشور داشته باشد. بودلر درخواستِ آداچی مبنی بر فیلم‌گرفتن از چشم‌اندازهای لبنان و خودِ بیروت را، که منظره‌ای بی‌نهایت دست‌نیافتنی برای این فیلمسازِ محروم از حقوق اجتماعی‌اش بود، که فقط از طریقِ لنزِ [دوربینِ] همکارش می‌توانست ببیندش، محترم شمرد.


فراموش نکنید که بازیگرها بایستی روی پرده ظاهر شوند: همه‌ی این بارشِ ناگهانیِ ایده‌ها و عواطف با سخاوتِ تمام به واسطه‌ی تک‌نمای افتتاحیه برانگیخته شده‌اند. آن سوالِ قدیمی دگربار ظاهر می‌شود: به طور کلی یک فیلم چیست، و به طور مشخص یک فیلم از آلن رنه چیست؟ آنطور که [شخصیتِ] هرمان کارگردانِ تئاتر در فیلمِ تئاترِ اجسامِ ژان-کلود بی‌یت می‌گوید، تئاتر پیش و بیش از هرچیز، بدن‌هایی انسانی است که در برابرِ پرده‌ی پشتِ صحنه قرارداده می‌شوند. در معنایی گسترده‌تر، سینما بدن‌هایی است در برابر پرده‌ی پشتِ صحنه که به وسیله‌ی دوربین فیلم‌شده‌اند. در این فیلم، دکورها چیزی مگر نقاشی نیستند؛ پرده‌هایی که به‌جای در بکار رفته‌اند؛ بوم‌هایی که به سرعت در آمدورفت هستند. هرچند، این استراتژی معین کماکان تماشاگر را بیگانه می‌سازد و چیستانِ این بیگانه‌سازی به بهترین شکل توسطِ آندره بازن در مقاله‌ی «تئاتر و سینما» در سال ١٩٥١ تشریح شده است: «به طور کلی مردم چندان درباره‌ی سینما فکر نمی‌کنند. برای آن‌ها سینما به معنای دکورِ عظیم، صحنه‌های خارجی، و وفورِ رخداد است. اگر به آن‌ها حداقلی از آنچه آن را سینما می‌نامند داده نشود، احساسِ فریب‌خوردگی می‌کنند. [در نظرِ آن‌ها] سینما بایستی دست‌ودل‌بازتر از تئاتر باشد. هر بازیگر بایستی برای خودش کسی باشد و هر بارقه‌ی کوچکی از فقر یا فرومایگی در محیط‌های هرروزه، از نظر آن‌ها، منجر به شکست می‌شود. پس واضح است که، کارگردان یا تهیه‌کننده‌ای که تمایل به چالش‌کشیدن این پیش‌داوری عمومی درباره‌ی این مسائل را داشته باشد نیاز به جسارت دارد. مخصوصاً اگر خودشان ایمانِ چندانی به آنچه که انجام می‌دهند نداشته باشند. این بدعتِ تئاترِ فیلم‌شده ریشه از عقده‌ی پیچیده‌ای می‌گیرد که سینما نسبت به تئاتر دارد. این عقده‌ی حقارتی است در محضرِ هنری قدیمی‌تر و ادبی‌تر، که سینما برآن است که آن را از طریقِ «برتریِ» تکنیکِ خود ــ که متعاقباً به اشتباه برتری زیبایی‌شناسانه قلمداد می‌شود ــ جبران کند.»

بازن یکی از اقتباس‌های سینمایی از طبیبِ اجباریِ مولیر را بررسی می‌کند: «صحنه‌ی نخست، با دسته‌های چوب، در جنگلی واقعی رخ می‌دهد، که با یک نمای تراولینگِ بسیار طولانی از درونِ بوته‌ها آغاز می‌شود، نمایی که مشخصاً قرار بوده که به ما مجالِ لذت از جلوه‌ی نورِ خورشید روی سطحِ زیرین شاخه‌ها را بدهد، پیش از آنکه دو شخصیتِ دلقک‌مانند را نشان‌مان بدهد که ظاهراً در حال جمع‌آوریِ قارچ هستند، دو شخصیتی که لباس‌های تئاتری‌شان، در این زمینه، به چیزی بیش از لباس‌های مبدلِ گروتسک نمی‌مانَد.» سرانجام بازن نتیجه‌گیری می‌کند که: «متنِ مولیر تنها در جنگلی از بوم‌های نقاشی‌شده معنا می‌یابد و این شاملِ بازیگری هم می‌شود. چراغ‌های جلوی صحنه خورشیدِ پاییز نیست. در واقع، صحنه‌ی دسته‌های چوب را می‌توان در برابرِ یک پرده اجرا کرد. و به تنه‌ی واقعیِ درخت دیگر نیازی نیست». آخرین فیلمِ رنه، نیز شاملِ صحنه‌ی شگفت‌انگیزی از هیزم در خانه‌ی کشاورز است. در چرخشی کنایی، این صحنه همچنین گویا تائیدی بر اظهارنظرِ بازن است.

علی‌رغم گذشتِ ٦٠سال از گفته‌ی بازن، متعارف‌ترین اتهام بر علیه زندگیِ رایلی، در ذاتِ خود، همان اتهامِ قدیمی است: به این فیلم به قدرِ کفایت تشخصِ «سینمایی» تزریق نشده است، این فیلم به قول‌ معروف در بهترین حالت یک نمایشنامه‌ی تلویزیونی، و در بدترین حالت «تئاتر فیلم‌شده» است. برای اثباتِ نادرستیِ حکمِ نخست، کافی است که فیلم تلویزیونیِ نسبتاً گفتار که اواخر دهه‌ی ٨٠ توسط مایکل سیمپسون برای بی‌بی‌سی ساخته شد را تماشاکنید (آری، این فیلم براساسِ نمایشنامه‌ی داخلِ نمایشنامه‌ی زندگیِ رایلی، یکی از موفقیت‌های نخستِ ایکبورن است). تا آنجا که به «تئاتر فیلم‌شده» برمی‌گردد، این برچسبِ استهزاآمیز فقط می‌تواند به اجرایِ تئاتری‌ای زده شود که در کلیت‌اش با دوربین فیلمبرداری شود ــ اگر اصلاً بشود چنین کرد. در هر صورت، عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندن، با توجه به ماهیت، زبان و گرامرِ این مدیوم قطعاً در قلمروی سینما مستقر است، هرچند که زیبایی‌شناسیِ سَبکی آن، بنا بر آنچه ژان-کلود بی‌یت با ظرافت‌طبع «سینمای فیلم‌شده» لقب می‌دهد (که متاسفانه شاملِ اکثریتِ فیلم‌های معاصر می‌شود)، مشخصاً امروزه رادیکال هم به نظر می‌رسد. این فیلم، هالیوودِ دهه‌ی ٣٠ را به ذهن متبادر می‌کند، که یکسره رقابتِ «تئاتر علیه سینما» را به مثابه‌ی یک ضدیتِ دوجانبه‌ی واهی رد کرد. عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندن، آشکارا به بانوی زیبای من اشاره می‌کند، و در همان حال ادایِ دینِ پنهانی به اثرِ کلاسیکِ دیگرِ جورج کیوکر و محدودیت‌های فرمال‌اش می‌کند: شخصیتِ ژرژ در فیلم رنه هرگز بُعدِ مادی نمی‌یابد، همانطور که در زنانِ کیوکر هیچ مردی اجازه‌ی ورود به آن را نمی‌یابد.


آثارِ اولیه‌ی رنه اغلب تماشاگر را به دلیلِ زبانِ سینمایی که گویی در پیشِ چشمانش بازتعریف می‌گردید مسحور می‌کرد، آن هم با برخی قواعدِ جدید که فقط زمانی به چنگ می‌آمد که حلقه‌های فیلم به چرخش می‌افتادند. در یک مورد، برایم پیش آمد که چندبار مکرراً موریل را تماشا کنم تا با آن همه کات‌های ناگهانی و تدوینِ پُرشکاف، مقوله‌ی زمان را در آن دریابم، که درک کنم آیا زمان در این فیلم خطی است یا نه. عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندن اثری با چنین حسِ رهایی‌بخشی توام با طراوت و سَبُک‌بالی است، که شیوه‌های قدیمی جاافتاده از قبیلِ تراولینگ یا زوم را با بارقه‌هایی از نوآوری درهم‌می‌آمیزد؛ انگار که این نخستین [نمای] تراولینگ یا اولین زوم در تاریخِ سینما است. با پیش‌نهادنِ ترکیبی از تمهیداتِ فیلمی و تئاتری، آلن رنه چیزی می‌سازد مشابهِ برشتوکِ ریمون کُنو ، نوعی راتاتویی که نویسنده در رمانِ سَن گلینگلین آن را اختراع کرد (کُنو همچنین نویسنده‌ی آوازِ استیرِن، فیلم کوتاه رنه در 1958، نیز بوده است).

از این گذشته، به‌انجام‌رساندن کامل ترفندِ اصلی که زندگیِ رایلی بر آن می‌چرخد، به‌تحقیق، در تئاتر ناممکن است. درام در کلیتش، و نمایشِ کمدی به طور اخص، به ندرت جسارت این را دارد که شخصیت‌های خود را تنها بگذارد، با در نظر گرفتن این امر که رنه همه‌ی شخصیت‌های فیلم‌اش را از دلِ گفتگوها بیرون می‌کشد و آنان را در فضایی غریب، خالی و ظاهراً بی‌زمان، توام با نقش‌مایه‌های سیاهی که بر پس‌زمینه‌ای سفید پاشیده شده‌اند، می‌نشاند. دوربین و تدوین با یکدیگر هم‌پیمان می‌شوند تا تصنعِ مربوط به صحنه را دچار وقفه کنند. شخصیت‌ها به صحبتِ خود ادامه می‌دهند گویی که هیچ اتفاقی رخ نداده است، در جدالی پنهانی، دیالوگ‌ها بدل به مونولوگ‌هایی رازآلود علیه سَبک‌سری‌های متنِ اصلی می‌شوند. این وقفه‌ها، همه و همه، گویی از خاطراتِ کاترین از ژرژ الهام می‌گیرند: «او دوست داشت [گذرِ] زمان را آهسته کند، آن را از حرکت بیاندازد، مثلِ زمان در برزخ.» در ترس‌های خصوصی... رنه کماکان به تمهیدِ رواییِ متهورانه‌ای نیاز داشت که تنهاییِ غاییِ شخصیت‌هایش را نشان دهد؛ اکنون، شخصیت‌ها حتی در میانِ دوستان و شریک‌ زندگی‌شان بی‌پناه هستند، از یک محیطِ صوری پاپس ‌می‌کشند تا فقط در محیطِ دیگری، حتی کمتر «طبیعی»، فروبروند. این صحنه‌ها گویی از مجرای روح آن‌جهانیِ یک اجرای سوررئال جایی برای چیزی جز چهره‌ی بازیگران، و واژگانی که ادا می‌کنند، باقی نمی‌گذارند (چی از این زیباتر می‌توانست باشد؟).

فارغ از فِید-این‌ شدنِ کارتون‌های بینِ صحنه‌ها، دوربین فقط یکبار زوم می‌کند که قاعده‌ی فاصله‌گذاری‌ که معمولاً زیبایی‌شناسیِ تئاتری از آن تبعیت می‌کند را نقض کند. این زوم-اینِ مجزا به جای آنکه ما را به شخصیت‌ها نزدیک کند، ما را درست به درونِ سرِ شخصیت‌ها هدایت می‌کند. در صحنه‌ی اوجِ فیلم، تقریباً در پایانِ آن، کلوزآپی از چهره‌ی ساندرین کیبرلین (بازیگری که دو نقش بزرگ در یک سال داشت، این فیلم در کنارِ تیپ تاپِ سرژ بوزون) می‌بینیم. و سپس، در فیلمی که از کوچک‌ترین امکانِ مونولوگِ درونی امتناع می‌ورزد، افکارِ به زبان نیامده‌ی او ناگهان به زبان درمی‌آیند: «الان است که او را از دست بدهم».


هر تلاشی به منظورِ گشودنِ گرهی از کارکردهای درونیِ زندگیِ رایلی، به نوبه‌ی خود لذت‌بخش است، ولی کماکان آنچه که از این فیلم شاهکاری جدی می‌سازد مشخصاً سَبُک‌بالی، سادگی و سرزندگیِ آن است. عنوانِ اصلیِ فیلم - Aimer, boire et chanter لفظاً به معنی: عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندن - از ترانه‌ای گرفته‌شده که در طیِ تیتراژ پایانیِ فیلم شنیده می‌شود که اجرای یک ژرژ دیگر است، ژرژ تیل، ستاره‌ی اپرای نیمه‌ی اولِ قرن بیستم. افعالِ بکار رفته در عنوانِ [فرانسویِ] فیلم به مانندِ حروفِ آغازینِ الفبای لاتین [A, B, C] است؛ چنانکه در کنفرانس مطبوعاتی با بازیگران فیلم مطرح شد، حرف بعدی D برای danser، "رقصیدن" است. زندگیِ رایلی آن الفبای زندگی است که آلن رنه به آن وصیت می‌کند: افراد در آن تشویق می‌کنند، هیاهو می‌کنند، نوازش می‌کنند، تمنا می‌کنند، ترغیب می‌کنند، لاس می‌زنند، به چرخش درمی‌آیند، به سراغ یکدیگر می‌روند، تخیل می‌کنند، شوخی می‌کنند، همدیگر را می‌بوسند، به گذشته نگاه می‌کنند، سربه‌سر هم می‌گذارند، از هم غفلت می‌کنند، سخنرانی می‌کنند، نمایش بازی می‌کنند، طعنه می‌زنند، تمرین تئاتر می‌کنند، غواصی می‌کنند، خانه‌ی ژرژ را مرتب می‌کنند، متحد می‌شوند، بدونِ دَم زدن سخن می‌گویند، در تاریکی سوت می‌زنند، شادی می‌کنند، شیون می‌کنند، و زیگ‌زاگ پس و پیش می‌روند(1). به قولِ راویِ اسرارآمیزِ علف‌های وحشی، «وقتی از سینما خارج می‌شوی، هیچ چیز غافلگیرت نمی‌کند. هرچیزی ممکن است اتفاق بیافتد. ولی غافلگیرت نمی‌کند. هرچیزی به طور طبیعی ممکن است اتفاق بیافتد.» رنه همیشه فیلم‌هایش را با نوشته‌ی ازمُدافتاده‌ی FIN [=پایان] به اتمام می‌رساند. در نمای زودگذرِ پایانیِ رایلی، برای اولین‌بار دخترِ ژاک، تیلی، را می‌بینیم که برروی تابوتِ ژرژ (ژرژ + تیلی = ژرژ تیل) عکسی از یک جمجمه‌ی بالدار را می‌گذارد. حرف F [اشاره به واژه‌ی Fin] یکی از حروفِ گریزناپذیرِ الفبا است.

ولی قبلاً از اینکه این اتفاق بیافتد، شخصیتِ فرعی دیگر واردِ صحنه می‌شود ــ یک موشِ کور که سر از سوراخش بیرون می‌آورد تا کمدیِ انسانی را در همان حال که آشکار می‌شود تماشا کند و سپس به سوراخش بازگردد. موشِ کور متصدیِ دنیای مردگان است، همانطور که زمانی نویسنده‌ی آلمانی، آلفرد دوبلین اشاره کرده بود که حتی موش‌های کور هم از هادس(2) دوری می‌کنند (دوباره به این صحنه‌ی خیره‌کننده از هنوز هیچ‌چیز ندیده‌اید می‌اندیشم...). متخصصانِ [سینمای] رنه دیرزمانی مشغول گردآوریِ رساله‌هایی درباره‌ی حیواناتِ فیلم‌های او بودند. آیا نگاهِ خیره‌ی موشِ کور همترازِ نگاهِ گربه‌ی سیاه فیلمِ هیروشیما نیست، همان گربه‌ای که قهرمان زنِ فیلم را می‌نگرد که در زیرزمینی حبس شده و موهایش توسطِ ساکنانِ خشمگینِ نِورس چیده شده است؟ رنه تاکید می‌کند که سربرآوردنِ موش کور یک رخدادِ سوررئالیستیِ مطلق است که ارزشی ذاتی دارد و در برابرِ تفسیر مقاومت می‌کند. پس این موش کور چکار می‌کند؟ فقط بازیگران/شخصیت‌ها را مشاهده می‌کند، همانطور که یک کارگردان سر صحنه چنین می‌کند، یا ما در سالنِ نمایشِ فیلم. جهانِ واقعی که توسطِ فیلم ساخته می‌شود دوبار زنده می‌شود: بار نخست با نگاهِ خیره‌ی کارگردان و سپس با نگاهِ تماشاگر. بااین‌حال، موش کور، موجودی نزدیک‌بین است؛ در همان دوروبر خودش می‌پلکد، بسیار شبیه به ستاره‌ی دریایی که مهمانیِ ورود به خانه‌ی جدید را در فیلم این آواز را می‌شناسیم بهم می‌ریزد، یا علفِ وحشی‌ای که در فیلمی با همین نام می‌روید. یک فیلمِ آلن رنه‌ای چیست؟ شاید جوابش اینجا باشد: بدون موش کور، نمای تراولینگ و سابین آزما، همه‌ی آنچه که داریم زندگیِ رایلیِ آلن ایکبورن است؛ ولی با این‌ها عشق‌ورزیدن، نوشیدن و آواز خواندنِ رنه را شاهد هستیم.



منبع: Mubi
________________________________________________
1 -  در متنِ اصلی تمامیِ افعالِ به کاررفته به ترتیبِ حروف الفبای انگلیسی از A تا Z هستند؛ که در ترجمه امکانِ حفظِ این ساختار و برگردانِ آن ممکن نبود.

2 - در اساطیرِ یونان به معنای دوزخ است.

شنبه، دی ۵

ملال، تکرار و نابه‌هنگامی


این نوشته پیش‌تر، در نشریه‌ی فیلمخانه (شماره‌ی ١٣؛ تابستان ١٣٩٤) به چاپ رسیده است.

ملال، تکرار و نابه‌هنگامی
مروری بر مادام بوده‌ی متبسم ساخته‌ی ژرمن دولاک
نوشته‌ی آیین فروتن

در دهه‌ی بیستِ پُرهیاهو، سیمای رازآلود زنی در میانِ جمعِ پُرشورترین سینماگرانِ آوانگارد فرانسوی به چشم می‌خورد: ژرمن دولاک. سینماگری که نامش توامانِ گره‌خورده است با بسیاری چیزها: یک نظریه‌پرداز سینمایی، نخستین سینماگرِ فمینیست، کارگردانِ یکی از نخستین فیلم‌های سوررئال تاریخِ سینما (صدف و مردِ روحانی  [1928])، از پیشگامانِ سینمای مولف (که در مصاحبه‌ای با نشریه‌ی Mon Ciné اعلام داشت: «کارگردان بایستی فیلمنامه‌نویس باشد یا فیلمنامه‌نویس، کارگردان»)؛ ولی شاید مهم‌تر از همه‌ی این‌ها سویه‌های تئوریکی باشد که دولاک از خلال فیلم‌هایی که می‌ساخت و متن‌هایی که می‌نوشت سعی در صورت‌بندی و بسط آن داشت، فیلم‌ها و آرایی که احتمالاً به بهترین شکل کلیت خود را در همان تعبیری متجلی می‌کنند که خود دولاک آن را بکار می‌برد، به مثابه‌ی غایت و بلندنظری هنرمندانه: «سینمای تام» ؛ سینمایی آزاد و رها در ناب‌ترین حالت ممکن خود.

در رهگذر رسیدن به این «سینمای تام» (1) ــ سینمایی که از وابستگی‌ به هنرهای دیگر منفک شده باشد ــ دولاک با اجتناب از دستاوردهای عظیم تکنیکیِ آبل گانس (تدوین و ضرب‌آهنگ سریع و نماهای خارق‌العاده)، با اتکا به دستاوردهای اولیه‌ی خود و الگوهای سوبژکتیو و رتوریکِ سینماییِ مشخصاً لویی دلوک (با بهره‌گیری از تکنیک‌های متنوعی همچون دیزالو، برهم‌نمایی، حرکت آهسته، لحظاتی استفاده از دوربین روی دست) و بارزتر از همه الگوهای نامعمول برای تدوین تداومی، به نقطه‌ی عطف بارز و متمایزی در کارنامه‌اش دست‌می‌یابد: مادام بوده‌ی متبسم (1923). در کنارِ بلندپروازی‌های تکنیکال و زبانِ حماسیِ گانس، شاعرانگیِ توام با ابهامِ اپشتاین یا حتی تجربیاتِ غریب و پیچیده‌ی لربیه، متاثر از آرت‌دکو لربیه، و سرزندگی و طنازی‌های کلر، سادگی و پیراستگیِ سبکیِ دولاک با این فیلم به اوجِ خود می‌رسد.

در اینجا، در این بُرش تقریبیِ ٤٠ دقیقه‌ای، شاهدِ دو روز و یک شب از ملال و سرخوردگیِ زندگی زناشوییِ مادام بوده هستیم. ولی فیلم پیشنهادی از نگریستن به بسیاری چیزهاست: به تماشا نشستنِ ژست‌ها و خُرده‌ژست‌های فیگورها، دست‌هایی که گویی مرکز ثقل قاب‌ می‌شوند (دست‌های پیشا-برسونی؟)، حرکاتِ آرام و گام‌زدن‌های محتضرانه‌ی مادام در خانه، امتدادهای‌ ماتِ نگاه‌اش، مجموعه‌ای از همنشینی و بافتارِ درخشش‌ نور بر سطح آب و بازتاب‌ چهره در آینه، هارمونیزاسیونِ حیرت‌انگیز میان سطوح روشن و نورانی قاب و لایه‌های سیاه‌فام؛ تمامی این‌ها بدل به قطعات و پاره‌هایی از امپرسیون‌هایی آنی، لحظه‌ای و گذرا می‌گردند، پارامترهایی جزئی که کلیت تصویر سینماتوگرافیک را برمی‌سازند و رابطه‌ای درون ماندگار در خود و در نسبت با حس‌یافت‌هایی که برمی‌انگیزند، ایجاد می‌کنند‌. هر تصویرِ فیلم با اتکا به یک یا چند امپرسیونِ اینچنینی برساخته می‌شود، و هرنما از طریقِ همنشینیِ این تصاویر ممکن می‌گردد؛ و به راستی چه تبیینی بهتر از آن آینه‌ی سه لته‌ای که مادام بوده‌ی بی‌تبسم دربرابرِ آن می‌نشیند و موهایش را شانه می‌زند؟ و همین‌جا، کمی درنگ کنیم که یادمان نرود که حضورِ اشیا در این فیلم ــ متاثر از آثار لویی دلوک مانند تب (١٩٢٠) ــ یکی از آن بسیار چیزهاست که نظاره‌ی دقیق را طلب می‌کند، چرا که هر شی حاضر در فیلم هر آن قادر است هویتی تکین به خود بگیرد: گلدان، تپانچه، مجله، آینه، یا حتی تقویمِ روی دیوار.

دولاک، در مادام بوده‌ی متبسم، تصاویرِ خود را باظرافت در میانه‌ی دو قطبِ مادام و موسیو بوده صورت‌بندی می‌کند. در یک‌سمت مادام بوده قرار دارد: یک شکنندگیِ زنانه، رنجور، ماتم‌زده و گویی در سکرات (خواهربزرگِ ژاندارکِ درایر؟)؛ مادام بوده، زنی است اهل موسیقی و ادب، بارقه‌ای پرظرافت، سُکرآور و پُرکشش؛ یک رویابین. که قادر است به مددِ نیروی تخیل و تصور «نبودِ» مردِ تنیس‌بازِ درون عکس مجله را تجسد بخشد و در دسترس قراردهد. و اما در مقابل‌اش موسیو بوده حضور دارد: یک بدویت و نخراشیدگیِ مردانه، ‌بی‌فرهنگی و عدم ذوق هنری، با حالات و اطوارِ اغراق‌آمیز (با بازی‌ اکسپرسیونیستی)؛ بنگریم که دولاک تمامی این ویژگی‌ها را چطور از خلال تقابل مداوم موسیو بوده با همسرش، بر آن بازی تکرار، مضحک و توامان تلخِ تپانچه بنامی‌نهد، و بنگریم که حضور آقای بوده، در همان شب تنهایی و ملال همسرش، در سالن نمایش چگونه همه‌ی این‌ها را تقویت می‌کند: از طریق ولع تماشای بازیگر زنِ آن، همان که در رویایی که موسیو بوده در خواب می‌بیند، «بود»اش یکسره چیزی است موهوم، غیرواقعی و خارج از دسترس. و به همه‌ی این‌ها حضور کوتاه خدمتکار خانه و نحوه‌ی احضارِ تصویر شوهرش را هم اضافه کنیم، که سویه‌های سرزنده‌ی حیاتِ زناشویی کارگری دربرابر عدم‌رضایت و ملال زندگی زناشویی بورژوایی را نیز ترسیم کرده باشیم.


ملالِ مادام بوده (این نیای ژان دیلمانِ شانتال آکرمن) بی‌تردید عنصرِ هم‌ارزِ دیگری را نیز در پی دارد: تکرار. در مادام بوده‌ی متبسم، همه چیز در یک آمد و رفتِ مداوم و پیوسته در قسمی از تکرار درمیانه‌ی یک‌نواختیِ هرروزه به سرمی‌برد: گام‌زدن‌های خلسه‌وار و محتضرانه‌ی مادام بوده در خانه و رفتن به سمتِ پنجره، شوخیِ موسیو بوده با تپانچه (و فراموش نکنیم که همین تپانچه ناچیز چگونه روایت را تا انتها به پیش می‌راند و از آن مهم‌تر چگونه با قرارگرفتن گلوله در آن، درام به واسطه‌ی عنصر تعلیق مضاعف می‌شود؛ گویی پیش از آنکه هیچکاک بمب‌ساعتی معروف را زیر میز قراردهد، دولاک با تپانچه پُر در کشوی میز همین را انجام داده بود!)، حرکتِ عقربه‌ها و پاندولِ ساعت، تکان‌های ناقوسِ کلیسا، و بی‌شک گلدانِ تمثیلیِ روی میز که در کشمکشِ دائمیِ میان این زوج، جایگاهش تغییر می‌کند: موسیو بوده با تحکم و تحمیل آن را در مرکزِ میز می‌نشاند و مادام بوده با حساسیت و گاه حتی بی‌رمقی آن را به کناره‌ی میز می‌کشاند؛ و دقیقاً همین تمهیدِ ساده و بازیگوشانه‌ی گلدان، باظرافتِ هرچه تمام‌تر وجه تماتیک و فرمالِ فیلم و حتی ساختار آن را آشکار می‌کند: به واقع حرکتِ دائمیِ مادام بوده از دلِ خانه به سمتِ پنجره که مرز بینِ آن خانه و جایی دیگر در بیرون است، غیر از همین حرکتِ تکراریِ گلدان است؟ و همین تکرارها و رفت‌وآمدهای پیوسته است که ریتمِ درونِ تصاویر و میانِ تصاویر را شکل می‌بخشد.

«اندکی نا‌به‌هنگامی در میانه‌ی یکنواختیِ ناگذیرِ زمان»: این نه فقط یکی از معدود میان‌نویس‌های فیلم (دیالوگی از زبانِ موسیو بوده) که جان‌مایه‌ی این قطعه‌ی کوتاهِ سینمایی به شدتِ حسی و حسانیِ دولاک نیز هست. تپانچه در نهایت شلیک می‌شود، موسیو با دلهره همسرش را در آغوش می‌گیرد، ولی چهره‌ی بی‌حالت و نگاه مات مادام بوده از آغازی نو خبر نمی‌دهند، هرآنچه هست ادامه‌ی تکرارِ ملال است؛ دو آدمک‌ در پس‌زمینه سرشار از خوش‌حالی‌ ظاهر می‌شوند، پرده‌ی پایانی تئاتر پایین می‌آید ولی ابداً پایان‌ِ خوشی در کار نیست، پایان «مادام بوده‌ی متبسم» نه فقط تلخ توامان همراه است با کنایه‌ای نیشدار. فیلم همانطور که با برآمدنِ یک روز آغاز می‌گیرد با آغازِ روزی دیگر به پایانِ خود می‌رسد، یکی دیگر از همان تکرارها. و شاید از همین روست که در میانه‌ی تصاویرِ ملال و تکرارِ فیلم دولاک هر لحظه می‌توان در آستانه‌ی انتظارِ درخشش یک نابه‌هنگامی ماند؛ و در آشناترین امور، غریب‌ترین حس‌یافت‌ها را ردیابی کرد.

_________________________________________________
1 - Integral Cinema