شنبه، دی ۵

ملال، تکرار و نابه‌هنگامی


این نوشته پیش‌تر، در نشریه‌ی فیلمخانه (شماره‌ی ١٣؛ تابستان ١٣٩٤) به چاپ رسیده است.

ملال، تکرار و نابه‌هنگامی
مروری بر مادام بوده‌ی متبسم ساخته‌ی ژرمن دولاک
نوشته‌ی آیین فروتن

در دهه‌ی بیستِ پُرهیاهو، سیمای رازآلود زنی در میانِ جمعِ پُرشورترین سینماگرانِ آوانگارد فرانسوی به چشم می‌خورد: ژرمن دولاک. سینماگری که نامش توامانِ گره‌خورده است با بسیاری چیزها: یک نظریه‌پرداز سینمایی، نخستین سینماگرِ فمینیست، کارگردانِ یکی از نخستین فیلم‌های سوررئال تاریخِ سینما (صدف و مردِ روحانی  [1928])، از پیشگامانِ سینمای مولف (که در مصاحبه‌ای با نشریه‌ی Mon Ciné اعلام داشت: «کارگردان بایستی فیلمنامه‌نویس باشد یا فیلمنامه‌نویس، کارگردان»)؛ ولی شاید مهم‌تر از همه‌ی این‌ها سویه‌های تئوریکی باشد که دولاک از خلال فیلم‌هایی که می‌ساخت و متن‌هایی که می‌نوشت سعی در صورت‌بندی و بسط آن داشت، فیلم‌ها و آرایی که احتمالاً به بهترین شکل کلیت خود را در همان تعبیری متجلی می‌کنند که خود دولاک آن را بکار می‌برد، به مثابه‌ی غایت و بلندنظری هنرمندانه: «سینمای تام» ؛ سینمایی آزاد و رها در ناب‌ترین حالت ممکن خود.

در رهگذر رسیدن به این «سینمای تام» (1) ــ سینمایی که از وابستگی‌ به هنرهای دیگر منفک شده باشد ــ دولاک با اجتناب از دستاوردهای عظیم تکنیکیِ آبل گانس (تدوین و ضرب‌آهنگ سریع و نماهای خارق‌العاده)، با اتکا به دستاوردهای اولیه‌ی خود و الگوهای سوبژکتیو و رتوریکِ سینماییِ مشخصاً لویی دلوک (با بهره‌گیری از تکنیک‌های متنوعی همچون دیزالو، برهم‌نمایی، حرکت آهسته، لحظاتی استفاده از دوربین روی دست) و بارزتر از همه الگوهای نامعمول برای تدوین تداومی، به نقطه‌ی عطف بارز و متمایزی در کارنامه‌اش دست‌می‌یابد: مادام بوده‌ی متبسم (1923). در کنارِ بلندپروازی‌های تکنیکال و زبانِ حماسیِ گانس، شاعرانگیِ توام با ابهامِ اپشتاین یا حتی تجربیاتِ غریب و پیچیده‌ی لربیه، متاثر از آرت‌دکو لربیه، و سرزندگی و طنازی‌های کلر، سادگی و پیراستگیِ سبکیِ دولاک با این فیلم به اوجِ خود می‌رسد.

در اینجا، در این بُرش تقریبیِ ٤٠ دقیقه‌ای، شاهدِ دو روز و یک شب از ملال و سرخوردگیِ زندگی زناشوییِ مادام بوده هستیم. ولی فیلم پیشنهادی از نگریستن به بسیاری چیزهاست: به تماشا نشستنِ ژست‌ها و خُرده‌ژست‌های فیگورها، دست‌هایی که گویی مرکز ثقل قاب‌ می‌شوند (دست‌های پیشا-برسونی؟)، حرکاتِ آرام و گام‌زدن‌های محتضرانه‌ی مادام در خانه، امتدادهای‌ ماتِ نگاه‌اش، مجموعه‌ای از همنشینی و بافتارِ درخشش‌ نور بر سطح آب و بازتاب‌ چهره در آینه، هارمونیزاسیونِ حیرت‌انگیز میان سطوح روشن و نورانی قاب و لایه‌های سیاه‌فام؛ تمامی این‌ها بدل به قطعات و پاره‌هایی از امپرسیون‌هایی آنی، لحظه‌ای و گذرا می‌گردند، پارامترهایی جزئی که کلیت تصویر سینماتوگرافیک را برمی‌سازند و رابطه‌ای درون ماندگار در خود و در نسبت با حس‌یافت‌هایی که برمی‌انگیزند، ایجاد می‌کنند‌. هر تصویرِ فیلم با اتکا به یک یا چند امپرسیونِ اینچنینی برساخته می‌شود، و هرنما از طریقِ همنشینیِ این تصاویر ممکن می‌گردد؛ و به راستی چه تبیینی بهتر از آن آینه‌ی سه لته‌ای که مادام بوده‌ی بی‌تبسم دربرابرِ آن می‌نشیند و موهایش را شانه می‌زند؟ و همین‌جا، کمی درنگ کنیم که یادمان نرود که حضورِ اشیا در این فیلم ــ متاثر از آثار لویی دلوک مانند تب (١٩٢٠) ــ یکی از آن بسیار چیزهاست که نظاره‌ی دقیق را طلب می‌کند، چرا که هر شی حاضر در فیلم هر آن قادر است هویتی تکین به خود بگیرد: گلدان، تپانچه، مجله، آینه، یا حتی تقویمِ روی دیوار.

دولاک، در مادام بوده‌ی متبسم، تصاویرِ خود را باظرافت در میانه‌ی دو قطبِ مادام و موسیو بوده صورت‌بندی می‌کند. در یک‌سمت مادام بوده قرار دارد: یک شکنندگیِ زنانه، رنجور، ماتم‌زده و گویی در سکرات (خواهربزرگِ ژاندارکِ درایر؟)؛ مادام بوده، زنی است اهل موسیقی و ادب، بارقه‌ای پرظرافت، سُکرآور و پُرکشش؛ یک رویابین. که قادر است به مددِ نیروی تخیل و تصور «نبودِ» مردِ تنیس‌بازِ درون عکس مجله را تجسد بخشد و در دسترس قراردهد. و اما در مقابل‌اش موسیو بوده حضور دارد: یک بدویت و نخراشیدگیِ مردانه، ‌بی‌فرهنگی و عدم ذوق هنری، با حالات و اطوارِ اغراق‌آمیز (با بازی‌ اکسپرسیونیستی)؛ بنگریم که دولاک تمامی این ویژگی‌ها را چطور از خلال تقابل مداوم موسیو بوده با همسرش، بر آن بازی تکرار، مضحک و توامان تلخِ تپانچه بنامی‌نهد، و بنگریم که حضور آقای بوده، در همان شب تنهایی و ملال همسرش، در سالن نمایش چگونه همه‌ی این‌ها را تقویت می‌کند: از طریق ولع تماشای بازیگر زنِ آن، همان که در رویایی که موسیو بوده در خواب می‌بیند، «بود»اش یکسره چیزی است موهوم، غیرواقعی و خارج از دسترس. و به همه‌ی این‌ها حضور کوتاه خدمتکار خانه و نحوه‌ی احضارِ تصویر شوهرش را هم اضافه کنیم، که سویه‌های سرزنده‌ی حیاتِ زناشویی کارگری دربرابر عدم‌رضایت و ملال زندگی زناشویی بورژوایی را نیز ترسیم کرده باشیم.


ملالِ مادام بوده (این نیای ژان دیلمانِ شانتال آکرمن) بی‌تردید عنصرِ هم‌ارزِ دیگری را نیز در پی دارد: تکرار. در مادام بوده‌ی متبسم، همه چیز در یک آمد و رفتِ مداوم و پیوسته در قسمی از تکرار درمیانه‌ی یک‌نواختیِ هرروزه به سرمی‌برد: گام‌زدن‌های خلسه‌وار و محتضرانه‌ی مادام بوده در خانه و رفتن به سمتِ پنجره، شوخیِ موسیو بوده با تپانچه (و فراموش نکنیم که همین تپانچه ناچیز چگونه روایت را تا انتها به پیش می‌راند و از آن مهم‌تر چگونه با قرارگرفتن گلوله در آن، درام به واسطه‌ی عنصر تعلیق مضاعف می‌شود؛ گویی پیش از آنکه هیچکاک بمب‌ساعتی معروف را زیر میز قراردهد، دولاک با تپانچه پُر در کشوی میز همین را انجام داده بود!)، حرکتِ عقربه‌ها و پاندولِ ساعت، تکان‌های ناقوسِ کلیسا، و بی‌شک گلدانِ تمثیلیِ روی میز که در کشمکشِ دائمیِ میان این زوج، جایگاهش تغییر می‌کند: موسیو بوده با تحکم و تحمیل آن را در مرکزِ میز می‌نشاند و مادام بوده با حساسیت و گاه حتی بی‌رمقی آن را به کناره‌ی میز می‌کشاند؛ و دقیقاً همین تمهیدِ ساده و بازیگوشانه‌ی گلدان، باظرافتِ هرچه تمام‌تر وجه تماتیک و فرمالِ فیلم و حتی ساختار آن را آشکار می‌کند: به واقع حرکتِ دائمیِ مادام بوده از دلِ خانه به سمتِ پنجره که مرز بینِ آن خانه و جایی دیگر در بیرون است، غیر از همین حرکتِ تکراریِ گلدان است؟ و همین تکرارها و رفت‌وآمدهای پیوسته است که ریتمِ درونِ تصاویر و میانِ تصاویر را شکل می‌بخشد.

«اندکی نا‌به‌هنگامی در میانه‌ی یکنواختیِ ناگذیرِ زمان»: این نه فقط یکی از معدود میان‌نویس‌های فیلم (دیالوگی از زبانِ موسیو بوده) که جان‌مایه‌ی این قطعه‌ی کوتاهِ سینمایی به شدتِ حسی و حسانیِ دولاک نیز هست. تپانچه در نهایت شلیک می‌شود، موسیو با دلهره همسرش را در آغوش می‌گیرد، ولی چهره‌ی بی‌حالت و نگاه مات مادام بوده از آغازی نو خبر نمی‌دهند، هرآنچه هست ادامه‌ی تکرارِ ملال است؛ دو آدمک‌ در پس‌زمینه سرشار از خوش‌حالی‌ ظاهر می‌شوند، پرده‌ی پایانی تئاتر پایین می‌آید ولی ابداً پایان‌ِ خوشی در کار نیست، پایان «مادام بوده‌ی متبسم» نه فقط تلخ توامان همراه است با کنایه‌ای نیشدار. فیلم همانطور که با برآمدنِ یک روز آغاز می‌گیرد با آغازِ روزی دیگر به پایانِ خود می‌رسد، یکی دیگر از همان تکرارها. و شاید از همین روست که در میانه‌ی تصاویرِ ملال و تکرارِ فیلم دولاک هر لحظه می‌توان در آستانه‌ی انتظارِ درخشش یک نابه‌هنگامی ماند؛ و در آشناترین امور، غریب‌ترین حس‌یافت‌ها را ردیابی کرد.

_________________________________________________
1 - Integral Cinema

یکشنبه، آبان ۳

شُکوهِ علف


شُکوهِ علف
نوشته‌ی جی. هوبرمن
ترجمه‌ی آیین فروتن

تا حالا دیگر آشکار شده است که پُل تامس اندرسون، بیش از آنکه فیلم‌هایی منفرد بسازد، قطعه‌قطعه یک مجموعه از آثار را بنامی‌کند - تنومند‌ترین و سخت‌جان‌ترین بدنه‌ی آثارِ یک کارگردانِ برجسته‌ی امریکایی از زمانِ مرگِ استنلی کوبریک و بی‌بخارشدنِ مارتین اسکورسیزی.

بزرگ، بلندپروازانه، و امریکایی واژگانِ راهگشایی هستند. شب‌های عشرت (١٩٩٧) و مگنولیا (١٩٩٩) آثار گروهیِ بی‌پروایی بودند که اسکورسیزی و رابرت آلتمن را در قلمروی خودشان به چالش فرامی‌خواندند. خون به‌پا خواهدشد (٢٠٠٧) و مرشد (٢٠١٢) در دغدغه‌شان نسبت به «اَبَرانسانِ» خودساخته‌ی امریکایی و غرابتی بی‌محابا با اورسُن ولز درگیرودار بودند. فیلم‌های کوچک‌تر اندرسون جفت‌چهار (١٩٩٦) عشق سیاه‌مست (٢٠٠٢) اگر بشود آن‌ها را نمونه‌های اصیلِ امریکایی دانست، سینمایی بیشتر حاشیه‌ای را مورد کنکاش قراردادند، و آخرین فیلمِ وی عیبِ ذاتی با درخششِ واکین فینیکس در نقشِ داک اسپورتلو، کارگاهِ خصوصیِ [رمانِ] تامس پینچِن در همین دسته جای می‌گیرد. این فیلم با ضیافتی عظیم از بازیگران، همچنین اقتباسِ به‌غایت معتبری است از سهل‌خوان‌ترین نوشته‌ی این نویسنده که به‌زعم برخی بزرگ‌ترین رمان‌نویس زنده‌ی امریکا است.

به لحاظِ ساختاری، عیبِ ذاتی نمونه‌ای ناب از مکتبِ چندلر است، با آن شخصیت داک که توسطِ دوست‌دخترِ سابق‌اش، شاستا فِی هپورث (کاترین واترستون) به درونِ پیرنگ مکیده می‌شود؛ شاستایی که مشکلاتش با دوست‌پسر ثروتمند و مسن‌اش، میکی وُلفمن (اریک رابرتز)، فردِ نفرت‌آورِ توسعه‌ی املاک، برای شروع... فضای کلاسیکی از توطئه‌چینی‌های پنهانِ لوس‌آنجلس را آشکار می‌سازد. در پسِ تمامیِ این‌ها یک کارتلِ موادمخدرِ «هندوچینی» قراردارد، یک جایگزین برای جنگِ ویتنام و نهایتاً سویه‌ای برای هر دسیسه‌ی کیهانی که فکرش را بکنید - داک اسپورتلو که گونه‌ای دُن کیشوتِ هپروتی است به همراهِ وردستِ هراز‌گاهی‌اش، این وکیلِ دریانورد، سانچو اسمایلکس (بنیسیو دل تورو) کامل می‌شود.


فیلم اندرسون، همچون رُمانِ پینچِن، مشخصاً در اوایل دهه‌ی ٧٠ رخ می‌دهد، در «فصلِ جادوگری» (و [سالِ ساختِ فیلم] پاتون)، در سالِ حمله‌ی کامبوج، و محاکمه‌ی [چارلز] مَنسون که نشان‌گرِ آن لحظه‌ای هستند که [آتشِ] جنگ حقیقتاً به خانه کشید. این فیلمی است مبنتی بر یک دوره‌ی تاریخی - صدالبته، فیلمی دوره‌ای که حالتی وفق‌یافته دارد، به‌همان اندازه که کُلِ ایده‌ی خوابِ بزرگِ نشئه، فی‌نفسه رویای فردِ معتادی است از اواخرِ دهه‌ی ٦٠ (که نسبتاً با خداحافظیِ طولانیِ آلتمن در ١٩٧٣ محقق شد). در امتدادِ این خیابان‌های پایین‌شهر تا رسیدن به حلقه‌های دودِ ذهن‌تان... فیلمِ اندرسون گونه‌ای اثرِ فرا-دوره‌ای است - معادلی کنایی از اَبَرتولیداتِ هالیوودیِ تکنی‌کالر برای پرده‌ی عریض که رُمان‌های کلاسیک یا پُرفروش را تقدیس می‌کردند؛ برای مثال، موبی دیک یا شورِ زندگی (هردو  ١٩٥٦). مُرشد نیز یکی از این فیلم‌ها بود، با فرا-کنایه‌ای اضافی از آنچه به‌نظر یک اقتباس می‌آمد ولی در واقع فاقدِ منبع ادبی بود؛ منابعِ تصویریِ عیبِ ذاتی نیز به گونه‌ای است که انگار به صورتِ رنگِ فوق‌سایکدلیک (1) توسط ویلیام اگلستون فیلمبرداری شده است.

فیلم، به‌طور دست‌ودلبازانه و باریک‌بینی میزانسنِ وافرِ رُمان را کم دارد. اسباب‌ و اثاثیه‌ی مقرِ داک (یک «صفحه‌ی دارتِ اصیل [به سبک و سیاقِ] میخانه‌ای انگلیسی بالای چرخِ درشکه»، یک «چراغ‌آویزِ فاحشه‌خانه‌ای با لامپِ بنفشِ روان‌گردان و میله‌ای لرزان»، یک «مجموعه از ماشین‌های پُرسرعت که یکسره از قوطی‌های نوشیدنیِ کورس درست‌شده‌اند»، یک «توپِ والیبالِ امضاشده توسطِ ویلت چمبرلین با حس‌وحالِ ماژیکِ شب‌رنگ»، و یک نقاشیِ نامتمایزِ روی مخمل) قادر است اقلامی را به منظورِ استفاده‌ در اختیارِ جف کونز قرار دهد. کماکان، علی‌رغمِ دشواریِ به تصویر درآوردن این‌ها روی پرده، کتاب سرشار از دیالوگ است، و در نتیجه به اندرسون، که اقتباس را نوشته، مجال می‌دهد تا بخشِ عمده‌ی اسلپ‌استیکِ زبانیِ پینچن را حفظ کند، و حتی از طریقِ تمهیدِ راوی چیزی مختص به خود را به صدا درآورد.

اندرسون، در مقامِ یک پیشکسوت و کارگردان، موفق می‌شود فیلم را از افتادن در گِلِ شخصیت‌های رو به ازدیاد و پیرنگ حفظ کند، هرچند ممکن است کسانی به یُمنِ سرگشتگی در دَمِ رایحه‌ی ماری‌جوآنایی فیلم به مشاجره برآیند. در اصل، فیلم مجموعه‌ای از رویارویی‌ها میان فینیکس - که با آن خط‌ ریش‌ها شبیه به اَبی هافمن شده - و واریته‌ای دیوانه‌وار از کهن‌الگوهای دهه‌ی ٦٠ است - چریک‌های سیاه‌پوست، قلچماق‌های «آرین نیشنز»، نوجوان‌های فراری، مامورانِ فدرال، یک دختر-آفتابیِ سابقاً عملی (جِنا مالون)، یک عیاشِ تقریباً چهل‌ساله (مارتین شورت)، یک خبرچینِ پلیس (اُوِن ویلسون)، یک پلیس متنفر از هیپی‌ها (جاش برولین)، دخترکانِ هیپی با همه‌جور عقایدی، و آدم عجیب‌غریبی که وانمود می‌کند یک بازپرس بخش قضاییِ گُل‌باز است (ریس ویترسپون).


به لطفِ این وفورِ نقش‌ بازی‌کردن‌ها، عیبِ ذاتیِ اندرسون غلظتی کارتونی دارد. فیلمساز، شباهتِ تصنعی قابل‌ملاحظه‌ای از جهانِ درهم‌جوش و دیوانه‌وارِ پینچن را تراشیده و بیرون‌آورده، و [تا حداکثر امکان] به لحنِ توامان بازیگوشانه و عالمانه‌ی وی نزدیک شده است. آیا بیش‌از این از کسی کاری ساخته بود؟ ستایش‌شده‌ترین فیلم برادران کوئن، لِبوفسکیِ بزرگ (١٩٩٨)، یک دهه پیش‌تر از رُمانِ پینچن ساخته شد، و چه‌کسی می‌تواند [قاطعانه] بگوید که فیلم نوآر مفرح و ماری‌جوآنا-زده‌ی آن‌ها برای پینچن منبعِ الهام نبوده است؟ با اینحال، وسوسه‌ی این‌دو برادر با دبدبه‌وکبکبه‌ای مختص به خودشان برای پیشی‌گرفتن از آنچه [همواره] دلمشغولیِ وسواسیِ پینچن بشمار می‌آید احتمالاً اجتناب ناپذیر بوده است. فیلمی که تماماً در ساده‌دلی و سرگشتگیِ خود به سرمی‌برد؛ حتی فیلمِ بدقواره‌ی ریچارد کِلی، افسانه‌های ساتلند (٢٠٠٦) شاید در پینچن-وارگی‌اش موفق‌تر از عیبِ ذاتی باشد، ولی این فیلم نیز بیش‌تر به یک خودهجویه می‌مانَد.

فیلمنامه‌ی اندرسون، با وفاداری چشم‌گیرش، در جزئیاتِ مشخصی از میانه‌ راهش را از رُمان جدامی‌کند و به نُتی کمی متفاوت و مضحک ختم می‌شود. رُمانِ پینچن، اثری دوره‌ای است که به توانِ سه رسیده است. کارآگاهِ خصوصیِ پارودیکِ داستانِ وی، نه فقط فانتزی دهه‌ی ٦٠ و زندگیِ آن برهه را تمسخر و رمانتیزه می‌کند، بلکه همچنین مراقبه‌ای می‌شود بر پایانِ آن. اینکه «این کمانکِ کوچکِ نور» (به تعبیرِ پینچن) ابداً رخ‌داد [یا نه]، رازِ واقعیِ کتاب است - هرچند، به‌همان میزان که فیلمِ اندرسون از رمان فاصله گرفته است، این مسئله نیز چیزی نبود که وی قادر باشد آن را به کلام درآورد.

آنجا که نویسنده شعارِ [ماه] می ٦٨ را در پیش‌گفتار رمان‌اش می‌آورد «زیر سنگ‌فرش‌ها، ساحل!»، فیلمساز این کلامِ نغز را در پایانِ فیلم‌اش قرارمی‌دهد - که بیش‌از آنکه نشانه‌ای پیش‌گویانه باشد، لُب‌مطلب را ادا می‌کند. این عیبِ ذاتیِ اندرسون است که متن را می‌خواند ولی نه جزء به جزء.


منبع: Artforum
_________________________________________________
1 - Ultrapsychedelicolor

دوشنبه، شهریور ۳۰

روشنایی‌ها و تیرگی‌های یک جهان


این نوشته پیش‌تر به مناسبتِ اکرانِ فیلم در کتابچه‌ی «سینماتک موزه‌ی‌ هنرهای معاصر تهران» (شماره‌ی ٤٠؛ تابستان ١٣٩٤) منتشر شده است.

روشنایی‌ها و تیرگی‌های یک جهان
نوشته‌ی آیین فروتن

همه‌چیز با یک نمای ثابت آغاز می‌شود؛ نمای ثابتی از تلالو و درخشش نور بر سطح تیره‌ی آب. این نمای آغازین، و آستانه‌ی اصلی‌ ما برای گام نهادن به قلمروی سینمایی‌ بکرِ تازه‌ترین فیلم سینماگر مدرن بلژیکی شانتال آکرمن است: حماقتِ آلمایر (٢٠١١). ترجمانِ تصویریِ آزاد از نخستین رُمان جوزف کُنراد. نمایی از روشنای نور و تیرگی آب که پس‌زمینه‌ای را شکل می‌دهند برای قرارگرفتنِ تیتراژ فیلم روی آن؛ چگونه نمایی در ظاهر اینچنین ساده صورت‌بندی تماتیک و فرمالِ فیلم را ممکن خواهد ساخت و چکیده‌ای ابتدایی ارائه خواهد داد بر تمامیتِ تجربه‌ی دیداری‌مان از فیلم تا انتها؟

همین دو پارامتر اصلی تصویر در حماقتِ آلمایر، مشخصاً شاکله‌ی تقابل دوتایی فیلم را بنامی‌نهند. حکایتِ بلندپروازی و سرگشتگی و نومیدیِ شخصیتِ آلمایر برای آکرمن طرحِ صرفی می‌شود برای ورود به یک جهان؛ جهانی وهم‌انگیز و هراسناک. وهم و هراسِ جهانِ فیلم اگر نه در همان نمای آغازین، که در سکانسِ بعدی، در صحنه‌ی شبانه‌ی رستوران و اجرای موسیقی، یکسره نمود و قدرتِ تسخیرکننده‌ی خود را آشکار می‌سازد. در همان همراهی با شخصیتِ مرموزِ فیلم؛ حرکت درون انضمامیتِ جهانِ فیلم، و رسیدن به لحظه‌ی قتل و چگونگی انتقال به فضایی انتزاعی. در همان آن که دوربینِ آکرمن به سمتِ نینا می‌رود، و نینا نیز با به پیش‌آمدن به سمتِ دوربین و نگاه مستقیم به آن، قطعه‌ی آکاپلای محزونی را با کلام محلی می‌خواند؛ آیا تقابلِ همین قطعه‌ی غمگنانه با آن قطعه‌ی معروف دین مارتین که اندکی قبل می‌شنویم، نمودِ شنیداری همان دو پارامتر تصویری نیست که فیلم از ابتدا بر آن تاکید می‌کند؟

در ادامه، به گذشته و در جایی‌دیگر فراخوانده می‌شویم؛ به طبیعتِ وحشی مالایا ولی اینبار دیگر نه در نمایی شبانه و تاریک، بلکه در روشنایی روز در نظاره‌ی آب‌تنیِ نینای کوچک. با آلمایر در همین لحظات آشنا می‌شویم، درونِ ظلمتِ کلبه‌ی بی‌نورِ خود، در کنتراستی با فضای نورانیِ بیرون در پس‌زمینه. یک اروپایی که در پیِ بلندپروازی و یافتنِ طلا سال‌ها در این سرزمینِ بیگانه به سربرده است؛ غریبه‌ای در سرزمینی بیگانه. فردی با پوستی روشن در میانه‌ی مردمانی با پوست‌های تیره؟! ازدواجِ آلمایر با زنی بومی (زهیرا) به پایانِ خود رسیده ولی حاصل این ازدواج برای آلمایر، نینا است؛ دختری دورگه که آلمایر به شدت به او عشق می‌ورزد و به او وابسته است. آلمایر به توصیه‌ی کاپیتان لینگراد تصمیم می‌گیرد تا نینا را برای تحصیل به اروپا بفرستد، برای نجات او از بدویت و بدل ساختنش به زنی «متمدن»، مادرِ نینا که نمی‌خواهد دخترش را از او جدا کنند با نینا در جنگل پا به فرار می‌گذارد. در اینجا، یکی از سکانس‌های درخور توجه فیلم رخ می‌دهد، آکرمن در این سکانس چگونه ایده‌ها را از خلالِ فرم به تصویر بدل می‌کند؟ در تقابلی میان امر شنیداری و امر دیداری. صدای آلمایر، با زبان فرانسوی و بیگانه، از خارج از قاب بر تصویر فرارِ نینا و مادرش از میانِ طبیعت وحشی طنین انداز می‌شود، صدایی که می‌کوشد استیلای خود را محقق کند، صدایی که در فضا گم می‌شود و بی‌اثر می‌ماند. اگر در همین سکانسِ تعقیب و گریز در یکسو حرکت سریع و آزادانه‌ی زهیرا و نینا را داریم، در سوی دیگر آلمایر است که به کُندی و به کمک شمشیر کوچکی که در دست دارد، به سختی راه خودش را بازمی‌کند. همین ایده‌ی ناتوانی فردِ غریبه در فضایی بیگانه در سکانس‌هایی مانند زمانی که کلبه‌ی آلمایر در محاصره‌ی درختان و گیاهان خودرو قرارمی‌گیرد و یا شناور شدن تخت‌خوابِ لینگراد در میانِ آبی که کلبه را فراگرفته یا زمانی که باردیگر صدایِ آلمایر به نینا نمی‌رسد، مورد تاکید قرار می‌گیرد.


بررسیِ وضعیت‌های پسا-استعماری مطمئناً رخدادی تازه در سینمای هنری اروپا نیست، در زمان اکرانِ نخستِ فیلمِ آکرمن، شاید نزدیک‌ترین نمونه‌ی سینمایی به آن ماده‌ی سفیدِ کلر دُنی بود؛ ولی احتمالاً امروز در یک فاصله‌ی زمانی معنادار، بشود بر نمونه‌ای دیگر تاکید کرد: حاوحای لیساندرو آلونسو. مقایسه‌ی تطبیقی میانِ هر یک از این فیلم‌ها با ساخته‌ی آکرمن، مجالی دیگر و تبعاً نوشته‌ای جداگانه را طلب می‌کند، ولی همچنان می‌توان در یک همنشینی درک بهتری از این امر داشت، که آکرمن چگونه‌ خوانشی به شدت زنانه را در یک وضعیت پسا-استعماری ممکن می‌کند. همچنین اثرِ آکرمن برخلافِ نوشته‌ی کُنراد کماکان تاکیدی است بر وضعیت سرگشته‌ی نینا در میانه‌ی تیرگی‌ها و روشنایی‌های جهانی که در آن حضور دارد، سرگشتگی‌ای که در نهایت هیچ دستکم از وضعیتِ روانیِ پدرش ندارد. در همان حال که وضعیتِ روانیِ آلمایر در ظلمت و انزوایش در مالایا تشدید می‌شود، عذاب‌های درونیِ نینا با حضورش در مدرسه‌ی شبانه‌روزی شکل می‌گیرند. حضورِ نینا در آن مدرسه جایی خارج از تصویر قرارمی‌گیرد ولی آکرمن در تلاشِ لینگراد برای دیدار نینا در آنجا، با ارائه‌ی فضای تیره و تاریکِ مدرسه، معادل جهانِ بیگانه‌ای که آلمایر نیز در «جایی دیگر» تجربه‌اش می‌کند را نشان می‌دهد.

اگر آلمایر، در یک برزخِ ثابت و ایستا به سر می‌برد، برزخِ نینا، برزخی است «شناور»؛ در حرکت و جریانی دائمی میان مردان: از آلمایر و کاپیتان لینگارد با آن پوست‌های روشن گرفته تا قرارگرفتن میان دو دلداده از نژادی تیره. برزخِ نینا همین در میانه‌بودنِ دائم است، در «دورگه‌» بودنش. در شناور بودنِ همیشگی‌اش، در حرکت از وضعیتی ناپایدار به وضعیتِ متزلزلِ دیگر؛ درست برخلاف پدرش، آلمایر، که در وضعیتی تغییرناپذیر درجامی‌زند. به واقع چه چیز تکان‌دهنده‌تر از شروعِ فیلم با آن کلوزآپ از اندوهِ نینا تا رسیدن به کلوزآپِ محزونِ آلمایر؟ و مرور کنیم که آکرمن چگونه با ظرافتی مثال‌زدنی این مسیرِ تقریباً دو ساعته میانِ این دو نقطه را امکان می‌بخشد. شناور بودن، توامان کیفیتِ آن‌چیزی است که آکرمن با حماقتِ آلمایر از خلالِ ایستاییِ ظاهریِ تصاویرش آن را ممکن می‌گرداند؛ به واسطه‌ی تصاویری سیال، روایتی رها و بدونِ درگیری با جزئیات و حتی رهاکردنِ هوشمندانه‌ی برخی رخداد‌ها، بهره‌گیری از تصاویرِ آب‌های در جریان (که از جنبه‌ی انتزاعی و اکسپرسیو مجموعه‌ی اقیانوسهای ویا سلمینش (1) را تداعی می‌کنند)، قطع‌زدن‌ به وقفه‌های رویاگونه/کابوس‌وار، همه‌ی آن روشنایی‌ها و تیرگی‌ها؛ و بی‌شک تقابلِ میانِ جهان‌ها، جنسیت‌ها و نژادها.



_________________________________________________

1 - Vija Celmins

چهارشنبه، شهریور ۲۵

تصاویرتداعی‌گر: از میانِ فراموشی و خاطره


این نوشته پیش‌تر به مناسبتِ اکرانِ فیلم در کتابچه‌ی «سینماتک موزه‌ی‌ هنرهای معاصر تهران» (شماره‌ی ٤٠؛ تابستان ١٣٩٤) منتشر شده است.

تصاویرتداعی‌گر: از میانِ فراموشی و خاطره
نوشته‌ی آیین فروتن


ووشیا؛ این است آن قلمرویی که وُنگ کار-وای با خاکسترهای زمان‌اش به آن گام می‌گذارد. ژانری سنتی در ادبیات و سینمای چین؛ سرشار از زدو‌خوردهای رزمی و سلحشوری، مملو از کنش، تکاپوی تن‌ها و دینامیسمی آکنده از اکشن و رازآمیزی. پس سینمای آرام، ظریف و گاه حتی شکننده‌ی کار-وای در میانه‌ی ناآرامی‌ها و مهارناشدگیِ جهانِ ووشیا در پی به چنگ‌آوردنِ چه چیزی است؟ شاید نفْسِ همین تقابل. رفت‌و‌برگشتی دائمی میان دوگانه‌های حرکت و ایستایی، کُنش‌های رزمیِ سخت‌تنانه و حسانیت‌های آنی/عاشقانه‌ی نرم‌خویانه؛ و این احتمالاً کیفیتِ ظریفی از ساختارشکنیِ کار-وای است در دلِ ژانری قوام‌یافته، سرخوشی از بازنگری در مولفه‌هایی ژنریک.

ولی خاکسترهای زمانِ کار-وای همچنان توام است با بسیاری چیزها؛ در اینجا، گویی بیش از آنکه با تصاویری «روایت‌گر» مواجه باشیم، با تصاویری «تداعی‌گر» رویارو هستیم. تصاویری تداعی‌گر، که ساختارِ ابهام‌آمیزِ زمانی فیلم را مضاعف می‌گرداند، و خود از خلالِ کارکردِ اسلوموشن و آن صدای اسرارآمیز راوی تقویت می‌شوند؛ تصاویری از بلندپروازی‌های مردانی در تکاپوی یافتنِ عزت و افتخار ولی درهم‌آمیخته با تداعی و احضارِ آزادانه‌ی فراموشی‌ها، خاطره‌ها، عشق‌ها، حسادت‌ها، تمناها و حسرت‌ها؛ و خاکسترهای‌ زمان، چه عنوانِ گیرا و پرکششی است برای فیلمی که خودش را بر پاره‌های زمانی‌ای اینچنین لرزان و درگذر ساختار می‌بندد. پاره‌هایی که در وصال و فراقی مداوم به سرمی‌برند، درست به مانندِ تصاویرِ فیلم که نه فقط تداعی‌گر خواسته‌ها و باخته‌های شخصیت‌هایش هستند، که تماشاگر را نیز هرآن به نقطه‌ای نامعلوم در فیلم می‌کشانند؛ گویی همان زمان که منتظریم تصاویر را به چنگ آوریم، می‌خرامند و می‌لغزند و از ما می‌گریزند؛ قسمی از تجربه‌ی مشابه آنچه شخصیت‌های فیلم تجربه‌اش می‌کنند: تصاویری سُکرآور که گهگاه همچونِ نسیان از خاطرمان دورمی‌مانند و ردی محو و گنگ از حس‌یافت‌ها را بر ما به‌جا می‌گذارند، تا در زمانی دیگر بسانِ پاره‌هایی از خاطرات خود را بر ما احضار و حاضر گردانند.



گفتن و نوشتن از خاکسترهای زمان همانا به سخن واداشتنِ دو فیلم است؛ نسخه‌ی اصلی که کار-وای در سالِ ١٩٩٤ ساخت و نسخه‌ای که با افزودنِ واژه‌ی Redux، ١٤ سال بعد دوباره به استقبال آن رفت: یک بازگشت به گذشته و احیای مجددِ آن. فارغ از این امر، که این بازگشت تا اندازه‌ی بسیاری به منظور ترمیمِ فیلمی بود که در کارنامه‌ی سینمایی کار-وای، به ویژه برای غربی‌ها، از نظر دورمانده بود و با بهره‌گیری از برخی راش‌های پیشین، با اندکی تدوین مجدد، استفاده‌ از موسیقی تازه، اصلاح رنگ و نور می‌بایستی تماشای آن را دگربار ممکن و میسر سازد، ولی می‌توان از منظری متفاوت نیز به این اضطرار و ضرورتِ به بازگشت و احیا نگریست. به واقع، چه چیز وسوسه‌آمیزتر از احضارِ مجددِ فیلمی که خودش یکسره مبتنی است بر احضارِ پاره‌ها و تصاویری تداعی‌گر؟ روبانیدنِ غبار زمان از روی خاکسترهای زمان؟ تداعی و یادآوریِ تصاویر به‌مانند خاطرات؛ تصاویری که خود گردِ نسیان می‌افشاندند و در انبوهه‌ی حس‌یافت‌ها و تصاویر و خاطرات در زراتخانه‌ی سینمایی ذهن‌مان نفس می‌کشیدند. گویی حتی به واسطه‌ی تدوینِ و تنظیمِ مجدد همه‌ی آن پاره‌ها مانند خاکسترهایی در بادِ زمان جابه‌جا و پراکنده می‌شوند. اگر حتی، در آن نماهایی از فیلم، چهره‌ها در درخششِ لرزانِ نور به سیماهایی دربرابرِ نورِ پروژکتور سینمایی نمانند، و نتوان با قطعیتِ از حال‌وهوایِ خودبازتاباننده‌ی فیلم سخن گفت، در مواجهه با این نسخه‌ی سال ٢٠٠٨، دشوار نخواهد بود که بگوییم خاکسترهای زمان توامان فیلمی است ناظر بر خود، بازتاباننده و بازتابِ خویش.

فیلمی چنین مبتنی و متکی بر زمان که همه‌ چیز را از خلال زمان برمی‌انگیزد، چگونه اثری است؟ احتمالاً ساده‌ترین راه اطلاقِ خوانشی مدرن یا حتی پست‌مدرن باشد بر ساختارِ زمانی فیلم، حال آنکه ساختارِ زمانی خاکسترهای زمان وابسته است به تلقی‌ای عمیقاً شرقی از آن؛ ترجمانی سینمایی از این تلقیِ ذن‌بودیستی که گذشته، حال و آینده توامان در بافتاری ناگستنی و فاقدِ حدفاصل در هم‌تنیده‌اند؛ حالتی از «نازمان». عجیب نیست که یکی از مشهورترینِ مثال‌ها برای توضیحِ آن مثالی است درباره‌ی «خاکستر» و هیزم: هیزمی که می‌سوزد و خاکستر می‌شود، هیزم در لحظه‌ی حال، گذشته و آینده را در خود دارد و از آن مستقل است، درست به مانندِ خاکستر که در اکنون‌اش گذشته و آینده را در خودش دارد - همه‌ی آن پاره‌های فراموشی، خاطره، عشق، تمنا و حسرت نیز در «نازمانِ» فیلمِ کار-وای اینچنین است که احضار می‌شوند (و اینجا آن کاربستِ اسلوموشن باردیگر نقش‌اش را بیش‌تر نیز ایفا می‌کند)، در هم‌تافته و همواره حاضر در تمامی «نامکان»ها.



در پایان، لازم است که فراموش نکنیم و به یادآوریم که خاکسترهای زمان همچنان فیلمی است از ونگ کار-وای، هرچند رخ‌دهنده در دلِ ووشیا. آنجا که چهره‌ها و حالاتِ هر سیما، از خروشِ بدن‌ها تماشایی‌تر می‌شوند، برق نگاه‌ها از شمشیرها بُراتر می‌گردند؛ ستیزهای درونی از نبردهای بیرونی جانکاه‌تر می‌شوند، تداعی تصاویری از ناکامی‌های عاشقانه پرشورتر از بازگوکردنِ حکایت‌های فاتحانه‌ی حماسی‌اند، همان‌جا که حس‌ها از کنش‌ها نیرومندتر ما را تحت تاثیرِ خود قرارمی‌دهند.

جمعه، شهریور ۲۰

به درونِ ناشناخته

این نوشته پیش‌تر با ترجمه‌ی من، در نشریه‌ی فیلمخانه (شماره‌ی ١٢؛ بهار ١٣٩٤) به چاپ رسیده است.

به درونِ ناشناخته
درباره‌ی حاوحا ساخته‌ی لیساندرو آلونسو
نوشته‌ی کوئنتین
ترجمه‌ی آیین فروتن

«درک این مسئله الزامی است که به واسطه‌ی کدام نیرو، بعضی ایده‌ها بعضی مردمان را به تصرف خود درمی‌آورند ــ آن مردمانی که از خلالِ چیزهای معینی گذر کرده‌اند و به جایگاه‌های مشخصی نائل آمده‌اند ــ به منظورِ درکِ این امر که سفری به سویِ رانکِل [قبیله‌ای در لاپامپایِ شمالی] برای فردی نسبتاً متمدن همچون خودِ من، می‌تواند بدل به میلی چنان پُرشور شود که سِمتِ منشی سفارتِ پاریس برای کارمندی دولتی.»  [لوچیو و. مانسیلا؛ سفری به سوی سرخ‌پوستان رانکِل]

حاوحا، آخرین فیلمِ لیساندرو آلونسو، برای بسیاری از منتقدان غافل‌گیرکننده بود. نه به این دلیل که تفاوتهای زیادی نسبت به چهار ساخته‌ی بلندِ پیشینِ او دارد، بلکه از این جهت که اثبات می‌کند که سینمای او دربردارنده‌ی دامنه‌ای گسترده‌تر از آن احتمالاتی است که خیلی‌ها پیش‌تر گمان گرده بودند. اینجا با فیلمی مواجهیم که از ما می‌خواهد تا به تمامیت کارنامه‌ی سازنده‌اش نگاه کنیم، همان جنس دعوتی  که ممکن است در مواجهه با هر فیلمساز دیگری با بلندپروازی‌های اِستتیک عظیم پیش بیاید.

فریبِ این نکته را نخورید که کارنامه‌ی سینماییِ آلونسو را می‌توان فقط در چند کلمه توصیف کرد: تمامیِ پنج فیلم‌بلندِ وی با مردانی تنها در سرزمین‌هایی دورافتاده سروکار دارد، ولی با اینحال دینامیسمِ پنهانِ میانِ چشم‌انداز گسترده[‌ی درون کادر] و جامعه‌ی بیرون از کادر، تنشِ درونِ هریک از داستان‌ها را میسر می‌کند. باآنکه روایت‌های [فیلم‌های] آلونسو در جهتِ خلافِ آن روایت‌هایی موجودیت می‌یابند که به شیوه‌های سنتیِ فیلم‌نامه‌نویسی شکل می‌گیرند؛ ‌وی همواره راهکاری، تااندازه‌ای اجتناب‌ناپذیر، به منظور جلبِ سرمایه‌گذاری و اطمینان از به فیلم درآوردنِ پروژه‌اش یافته است. تا پیش از حاوحا، فیلم‌های او تقریباً هیچ دیالوگی، لااقل به منظورِ پیش‌بردِ پیرنگ و تبیینِ شخصیت‌های فیلم، نداشتند. نیازها و امیالِ اولیه‌ی شخصیت‌های فیلم‌های آلونسو (خوراک، سکس، آزادیِ حرکت، خانواده) تمام و کمال به نمایش درمی‌آیند، اما حیاتِ درونیِ آن‌ها حتی برای خودِ فیلمساز ناروشن است، و این همان چیزی است که اتمسفرِ این فیلم‌ها را، که در ظاهر بسیار ساده‌اند اما تفسیرشان بسیار دشوار است، به منصه‌ی ظهور می‌رساند.


روندِ امر از زمانِ فیلم آزادی (٢٠٠١) به همین صورت بوده است. نخستین پروتاگونیستِ سینمای آلونسو هیزم‌شکنی به نامِ میسائل ساوِدرا است. فیلم نمایشگرِ زندگیِ دایره‌وار و انزواطلبانه‌ی او است: او در حالِ بریدنِ چوب با مهارتی ستودنی، خوردن، خوابیدن (و خواب دیدن)، رفتن به دهکده، فروختنِ چوب، و بازگشت برای قطعِ درختانِ بیشتر به تصویر کشیده می‌شود. عنوانِ فیلم در زبان اصلی یک دلالتِ ضمنیِ رویاگون دارد، ولی موسیقیِ راک در تیتراژ آغازین در کنار صحنه‌ی پایانیِ فیلم که آشکار می‌کند میسائل بازیگرِ یک فیلم است ما را خاطر جمع می‌کند که سرشتِ تامل‌برانگیز آزادی را با مستندی انسان‌شناسانه اشتباه نگیریم (صحنه‌ی پایانی در زمانِ اکرانِ نخستش در کن به درخواست برنامه‌ریزان فستیوال از فیلم کنار گذاشته شد). ذهنِ آلونسو از هیچ چیزی بیش‌تر از علومِ اجتماعی فارغ نیست، با اینحال تماشای میسائل در حال بریدنِ چوب، تجربه‌ی سینماتوگرافیکِ گیرایی است.

آزادی، با تکنیکِ ٣٥ میلیمتری فیلمبرداری شد، فُرمتی که آلونسو تا به امروز به استفاده از آن ادامه داده است. این امر آن زمان برای فیلمی با بودجه‌ا‌ی بسیار اندک (که با ٥٠٠٠٠ دلار پولِ خانواده‌ی وی ساخته شد) تجمل‌گرایی به حساب می‌آمد و امروز عملی خلافِ عرف به نظر می‌رسد، ولی این تنها یکی از نمونه‌های فراوانِ رفتارِ سازش‌ناپذیرِ این کارگردان بشمار می‌آید. درباره‌ی آلونسو باید اذعان کرد که حساسیت به تصویر همواره برترین ویژگیِ او بوده است.

او در سال ١٩٧٥ در بوینس آیرس به دنیا آمد، در شهر بزرگ شد ولی اشتیاقش به مناطقِ روستایی بود، آنجا که در مزرعه‌ی پدرش کار می‌کرد، در اوایل دهه‌ی ٩٠ آلونسو در دانشگاهِ تازه تاسیسِ Universidad del Cine (دانشگاه سینما) درس خواند، ولی هرگز فارغ‌التحصیل نشد. هم‌کلاسی‌هایش هرگز تصورش را هم نمی‌کردند که او شغلی برای خود پیدا کند. ولی آلونسو از دستیاری برای نیکولاس سارکوئیس، فیلمسازی که فیلم‌هایی با حال و هوایی آهسته و گزینگویانه می‌ساخت و برنامه‌ریزیِ بخشِ افسانه‌ایِ Contracampo در فستیوالِ فیلم مَر دِل پلاتا نیز چیزهایی آموخته بود. (شغلِ آلونسو در بخشِ این فستیوال تحویلِ حلقه‌های فیلم و انتقالِ نوارهای ویدئویی بود.) بین سال‌های ١٩٩٦ تا ١٩٩٨ سارکوئیس فیلم‌های کارگردان‌هایی مثل کیارستمی، ساکورف، شاروناس بارتاس و تسای مینگ-لیانگ را به [جامعه‌ی سینه‌فیلیِ] آرژانتین معرفی کرد.


آزادی به همراه مردگان (٢٠٠٤) و لیورپول (٢٠٠٨) سه‌گانه‌ای را تشکیل می‌دهند که در آن شخصیت‌های اصلی به همان‌اندازه‌ی میسائل کم‌حرف هستند. در مردگان، مردی به نامِ آرجِنتینو چندی است که دورانِ محکومیتش را به جرمِ کشتنِ برادرهای کوچک‌ترش به پایان رسانده است. فیلم جلویِ خروجیِ زندان با او آغاز می‌کند و به دنبالِ او را در سفرش به پایینِ رودخانه برای یافتنِ دخترش، به راه می‌افتد. منتقدان اینطور تفسیر کردند که وی قاتل مصممی است که سرانجام پس از پایانِ فیلم دخترش را می‌کشد. ما به طور قطع نمی‌دانیم، چرا که خودِ کارگردان نیز کوچک‌ترین نظری در اینباره ندارد. دو عاملِ ثابت در سینمای آلونسو وجود دارد: طبیعت و میل به مواجه‌ساختنِ تماشاگران با شیوه‌های بَدویِ آن حیاتی که از به اصطلاح تمدن برکنده‌شده‌اند. [از این‌رو] سینما بدل به فضایی می‌شود که در آن آدمی در قلمروهای توصیف‌ناشدنیِ سرشتِ انسانی سکنی دارد.
فیلم‌های نخستِ آلونسو متکی بر فیگورهایی این‌چنینی بودند ــ او هیچ‌گاه به آن‌ها به چشمِ والد نمی‌نگرد. وی در عین حال، رویکردِ منحصربه‌فردی به سینما را شکل می‌داد که بایستی به همان‌اندازه‌ی خودِ شخصیت‌های فیلم‌ خوانش‌ناپذیر می‌بود. این رویکرد در فانتاسما (٢٠٠٦) صراحت یافت، فیلمی که در آن میسائل و آرجنتینو در ساختمانِ سینماتکِ آرژانتین  واقع در بوینس آیرس، در حالی که فیلم‌هایشان در سالنی خالی اکران می‌شوند، سرگردان‌اند. شخصیت‌های فیلم در اینجا همان اندازه تنها هستند که در زیستگاه‌های طبیعی‌شان، اشباحی نامرئی در پیشگاهِ مخاطبانی که غایب هستند، جایی آن بیرون ورای پنجره‌هایی که رو به خیابان‌اند ــ و احتمالاً همان مخاطبانی که ترجیح می‌دهند فیلم‌های دیگری تماشا کنند. فانتاسما حس همذات‌پنداریِ آلونسو با نامرئی‌بودن شخصیت‌هایش را ابراز می‌کند ــ گویی که آن‌ها به همراهِ فیلم‌هایی که در آن‌ها ظاهر می‌شوند، به حیطه‌ای شبح‌گون تعلق دارند.

لیورپول، سومین فیلمِ آلونسو که فردی تنها و ساکت را نشان می‌دهد، بر فَرِل، یک ملوانِ دائم الخمر تمرکز می‌کند که در اوسوایا (Usuaia)، در دورترین نقطه‌ی منطقه‌ی پاتاگونیا (Patagonia) از کشتی پیاده می‌شود. از آنجا او رهسپارِ مقصدی به مراتب دورافتاده‌تر می‌شود: کارخانه‌ی الوارسازی‌ درون‌مرزی‌ای که مادرش با دختری عقب‌افتاده در آن زندگی می‌کند، دختری که بعدتر معلوم می‌شود دخترِ خود او است. لیورپول ساختارِ رواییِ بسیار منحصربه‌فردی دارد: فرل، همچون میسائل و آرجنتینو، حرکتِ خود را به مثابه‌ی سوژه‌ای برای نگاهِ خیره‌ی دوربین آغاز می‌کند، ولی هنگامی که به مقصدش می‌رسد، خودِ او، در مواجهه با واقعیتی عمیقاً غریب در درجه‌ی صفرِ انسانیت که به سختی تابِ تحمل آن را دارد و سرانجام از آن می‌گریزد، کارکردی به‌مانندِ دوربین می‌یابد. نه به‌مانند ساختارِ دایره‌ای آزادی و نه همچون ساختارِ خطیِ مردگان، لیورپول میزان‌اَبیمی (Mise en Abyme) است که با سینما به مثابه‌ی ابزاری عمل می‌کند که کارکردش کنکاش در محدودیت‌های خودِ سینما است. هدف در فیلمسازیِ آلونسو بازشناختنِ عدم‌داناییِ خویش است و آشکارسازیِ آن به منظورِ اجتناب از بدل کردنِ شخصیت‌هایش به اموری نمایشی. بالعکس، این شخصیت‌ها همدستان یا نمادهایی هستند از سرگشتگی خود او.


پس از لیورپول گفته می‌شد که آلونسو برای پرهیز از تکرارِ خود چاره‌ای به منظورِ تغییر رویکردش یافته است. و حاوحا به واقع یک تغییر است. از اینجا شروع کنیم که، آلونسو نه به سمتِ سینمای قراردادی‌ای پیش می‌رود، که تمایلی به همخوانی با آن ندارد، و نه رو به Costumbrismo (بازنماییِ زندگیِ عادی) می‌آورد، آن شیوه‌ای از دراماتورژی که هسته‌ی مرکزیِ سینمای آرژانتین را شکل می‌دهد. رویکردِ مخاطره‌جویانه‌ی او به مراتب کمتر از این‌ها با آکادمیسم و تکرارِ فرمولی که جایگاه وی را در دنیای فستیوال‌های فیلم تثبیت می‌کند سنخیت دارد، همان جایی که کندوکاوهای وی دستِ آخر به اشتباه حمل بر سیاه‌نماییِ (Miserabilism) مُزین به تصاویری پیراسته می‌شود، سینمایی درباره‌ی افرادِ حاشیه‌نشین بابِ طبعِ موزه‌ها. آلونسو هرگز تمایلی برای درگیرشدن با قوم‌نگاری یا هنر چیدمان (installation) نداشته، ولی در عوض، با حاوحا چیزی یکسره سینماتوگرافیک (یا حتی، ناسره سینماتوگرافیک، پیروِ دیدگاهِ آندره بازن که سینمای حقیقی «هنر ناخالص»ی است که همیشه در آستانه‌ی بدل‌شدن به چیزی دیگر است) را هدف قرار می‌دهد.

حاوحا نخستین مرتبه‌ای است که آلونسو با یک نویسنده و ستاره‌ی سرشناسِ بین‌المللی همکاری کرده است، که هردو عواملی تعیین‌کننده برای جسارتِ لازمِ آلونسو برای ورود به قلمرویی تازه بشمار می‌آیند، که نتیجه‌‌ی خود را در شاخص‌ترین فیلم‌اش تا به امروز، می‌یابد. حاوحا معنای جدیدی به آثارِ پیشین آلونسو می‌بخشد، و اثبات می‌کند که شاعرانگیِ [سینمای] او الزاماً در گرویِ استفاده از نابازیگران و اجراهای غیرکلامی و مینیمالیسم نیست. و با اینحال، همکاریِ شاعر و رمان‌نویسِ آرژانتینی فابیان کاساس، ویگو مورتنسن بازیگر، و فیلم‌بردارِ دیرینِ آکی کوریسماکی، تیمو سالمینن نه تنها حاکی از معیارهای بالاترِ تولید - که همچنین اشاره بر تلاشی چندجانبه دارد که در آن معیارهای ادبی، اجراهای حرفه‌ای، و ویژوآل‌های باکیفیت درهم می‌آمیزند و رویکردِ آلونسو را تعادل می‌بخشند.

سهمِ کاساس بیش از آن که ترسیمِ خطِ سیر شخصیتِ اصلیِ فیلم باشد، شاملِ ساختنِ پس‌زمینه‌ی آرژانتینِ خیالیِ قرن نوزدهم است که از طریقِ یک رویا به دانمارکِ قرن بیست‌ویکم پیوند می‌خورد. فیلم در دو مکان و دو دوره‌ی زمانیِ مجزا رخ می‌دهد که به واسطه‌ی سربازِ اسباب‌بازیِ کوچکی به یکدیگر متصل می‌شوند، همان کارکردی که جاکلیدی در فیلم لیورپول داشت، همان جاکلیدی که از فرل به دخترش می‌رسد و نمایشگرِ حلقه‌ی اتصال مشابهی میانِ دو سنتِ زندگیِ دوجانبه و متعارض است، با این تفاوت که در قالبی رئالیستی رخ می‌دهد. در حاوحا سربازِ اسباب‌بازی صحرایی در پاتاگونیا را در حدودِ سال ١٨٧٠ به قصری در دانمارک در عصرِ حاضر پیوند می‌زند. آنجا، دختری نوجوان به نامِ اینگ (ویلبیورک آگِر) خواب می‌بیند (یا شاید در معنای بورخسی، کسی او را خواب می‌بیند) که دخترِ سروان دینِسِن (مورتنسن) است، مهندس نظامیِ دانمارکی که برای ساختِ استحکاماتِ ارتشِ آرژانتین دربرابر بومیانِ منطقه اجیر شده است. در دلِ صحرا، اینگ با یک سرباز (میسائل ساوِدرا، هیزم‌شکنِ فیلم آزادی) فرار می‌کند، و دینسن به تعقیب آن‌ها برمی‌آید، کمی شبیه به ایتن ادواردز در جویندگان (و بایستی گفت که حضورِ مورتنسن به قدرتِ حضورِ جان وین است).


حاوحا تصدیقی رادیکال و همزمان نقدی بر آن‌چیزی است که از دیدِ آلونسو در معرضِ خطر است. برای او، سینما گونه‌ای پُل است میان جهانِ متمدنِ مدرن و جهانِ بدوی و وحشیِ دیگر، که اولی با شیدایی به سمتش کشیده می‌شود و آن را نظاره می‌کند - همان‌طور که آلونسو و مخاطبانش جذبِ هیزم‌شکنِ آزادی، آدمکشِ توضیح‌ناپذیرِ مردگان، یا جهانِ فیلمِ لیورپول می‌شوند، که در آن زنا تابو به شمار نمی‌آید. در اینجا، به مددِ بسترِ تاریخی، از خلالِ اشاراتی به یکی از متونِ مهمِ ادبیات آرژانتین، تمدن و وحشی‌گری (١٨٤٥) نوشته‌ی دومینگو فاستینو سارمییِنتو و نیز به سفری به سویِ سرخ‌پوستانِ رانکِل نوشته لوچیو و. مانسیلا (که در سال ١٨٧٠ در زمانی که سارمییِنتو رئیس‌جمهورِ آرژانتین بود منتشر شد)، مخاطرات مضاعف می‌شوند. در حاوحا، شخصیتِ آنخل میلکیبار (استبان بیگلیاردی) به مثابه‌ی کاریکاتوری از مانسیلا در نظر گرفته‌شده است، آریستوکراتی سر و شکل‌یافته که در ارتش خدمت کرد و معاهده‌ی صلح با بومیان را امضا کرد، و سپس سفیرِ آرژانتین گردید و اوقاتش را بین اروپا و آرژانتین در رفت و آمد بود.

به تعبیری، مانسیلا و اینگ تجسمِ سینمای دولبه‌ی آلونسو نسبت به مقوله‌ی بدویت هستند، درهم‌آمیختگی‌ای از کشش و نفرت نسبت به بربریت. در حاوحا، سطوحی از حسِ غربت درهم‌ریخته و مغشوش می‌شوند، و این همان امری است که به لحنِ تکینِ فیلم راه می‌یابد. همچون دیگر فیلم‌های آلونسو، طبیعت نقشی اساسی را به مثابه‌ی پس‌زمینه‌ی دائمیِ کنش‌ها ایفا می‌کند، و مشخصاً در این مورد، فیلمبرداریِ تیمو سالمینن حتی هاله‌ای اسرارآمیز به فیلم می‌بخشد. در راستایِ فیلمبرداری سالمینن، سفرِ وهم‌آلودِ مورتنسن به نسخه‌ای مهارشده‌تر از آسمانِ سرپناهِ دِبرا وینگر شباهت دارد. لحنِ فیلم به درونِ قلمرویی از ناواقعیت گذار می‌کند که خود بستری فراهم می‌آورد برای تلاقی با ساحتی دیگر، آن ساحتی که در پایان به مثابه‌ی عاملِ موازنه‌ای برای جهانی واقع در میانِ مرزها مادیت یابد، و سرانجام صورتِ تکین‌اش را به حاوحا ببخشد. با پشتِ سر نهادنِ فیگورهای ساده‌ی دایره‌وار و خطِ سرراستِ یک سفر، این فرمِ نو بازیِ آینه‌ها را پیش می‌نهد. سرزمینِ هم‌نامِ عنوانِ فیلم ــ حاوحا، قلمروِ رازآلودِ قرون‌وسطاییِ برکت و آسایش ــ در عین حال یک تلمیح است، بازتابی از میل (desire) همچون جهان‌هایی که در فیلم به تصویر درآمده‌اند، تلمیحی که ساختگی‌بودنش از طریقِ کناره‌های انحنادارِ تصویرِ فیلم بر آن تاکید می‌شود. (هرچند که در واقع این امر نتیجه‌ی فیلمبرداری به صورتِ فول‌ فریم بدونِ استفاده از تکینکِ بُرشِ دورِ فریم (matte) است).

همچنین در حاوحا کلنلی به نامِ زولوآگا حضور دارد، یک ارتشیِ فراری که در لباسِ مبدلِ زنانه گروهی از بومیانِ تاراج‌گر را رهبری می‌کند. به‌مانندِ کِرتز در رمانِ قلبِ تاریکی از جورف کُنراد و فیلم اینک آخرالزمان از کوپولا، زولوآگا در مواجهه با وحشتِ از توحش با آن هم‌داستان می‌شود، تغییر موضع و حتی جنسیت می‌دهد. ولی بر خلافِ ظاهرِ جدی و موقرِ اجدادش از امریکای شمالی و اروپا، حاوحا لحنی از طنز و فارس برمی‌گیزند تا وضعیت‌های غامضِ یک تمدن را در مواجهه با امرِ ناشناخته، به تصویر بکشد. جنبه‌ی طنزآمیزِ فیلم به اندازه‌ی کافی در صحنه‌های داخلِ دژ، آشکار است، آنجا که مقاماتِ رسمیِ هوسران در تب و تابِ اینگ هستند، یا لحظه‌ی دزدیده‌شدنِ اسب و تفنگِ دینِسن وقتی که در صددِ کشتنِ رباینده‌ی دخترش برمی‌آید. ولی در عین حال این جنبه‌ی طنزآمیز در سرتاسرِ این اقدام تمدن‌گرایانه، که سرگشتگی‌ای عظیم در آن طنین‌انداز است، آشکار می‌گردد: برای شروع، سربازهای سفیدپوست، که در واقع دورگه هستند، به چشمِ اروپایی‌ها آنقدر متمدن به نظر نمی‌آیند. این سرگشتگی در راستایِ تاریخِ بخصوصِ آرژانتین است. به‌مانندِ موردِ ماسیلا، دوگانگیِ معینی در ساحتِ روانیِ طبقه‌ی حاکم وجود داشته است، که همان اندازه به فرانسه گوشه‌چشم داشتند که برای حسِ هویتِ خود به ناحیه‌ی پامپا نظر داشتند، و هیچ‌گاه قاطعانه نمی‌دانستند که به کجا تعلق دارند، و این در حالی است که به بومیان به چشمِ گائوچوهای وحشی می‌نگریستند - به همان شکل که سینما با بُهت به درونِ ورطه‌ی میانِ هنرِ والا و سرگرمیِ عامه‌پسند خیره مانده است.

نگاه‌های خیره و بلاتکلیفِ شخصیت‌ها در دلِ فیلم، به‌مانندِ همه‌ی فیلم‌های قبلی آلونسو، سرگردانند: در اینجا، کِشش نسبت به دینامیسمِ مابینِ بدویت و تمدن، در کشش آلونسو به آرجنتینو، میسائل یا فَرِل و خانواده‌ی مرموزش قابلِ ردیابی است. حاوحا این کشش را از طریق ایجاد تلاقیِ میانِ طبقاتِ اجتماعی، قومیت‌ها و ملیت‌ها تشدید می‌کند. در همان حال که دوربین به همراهِ دینِسِن به درونِ صحرا آهنگِ سفر می‌کند، آلونسو نیز به قلمرویی ناشناخته ورود می‌کند، و به درونِ تاریخِ سینما و آرژانتین نقب می‌زند. وی آشکارا به مثابه‌ی فیلمسازی موضع می‌گیرد که بر سرشتِ مرتبطِ آثارش تامل می‌ورزد: این امر چقدر در ورایِ یک عاملِ ثابت، یعنی همان انرژی و لذتی که به درکِ آن راه می‌یابند، گذرا است. تاویلِ کامل از حاوحا به مرورِ زمان آشکار می‌شود - ولی تا آن موقع الزاماً، نه کارگردان، نه بازیگرِ اصلیِ فیلم و نه فیلمنامه‌نویس درکِ آشکارتری نسبت به مخاطبان و منتقدان از آن نخواهند داشت. آلونسو و همراهانش به تلاشی همت گذاشته‌اند که کمتر معادلی در سینمای معاصر بر آن کوشیده است، آن تلاشی که هسته‌اش در پیوند با آزادیِ هنریِ آلونسو و اجتناب در پیِ گرفتنِ مسیرهای سینمایی است که با اطمینان سنگ‌فرش شده‌اند. عنوانِ نخستین فیلمِ آلونسو (که هرگز باصراحت تشریح نشده است و واژه‌ای است که به ندرت برای فیلم‌های معاصر، به‌کار رفته است) کماکان نیروی محرکه‌ی کاوش‌های او باقی مانده است.


منبع: Film Comment
_________________________________________________

دوشنبه، خرداد ۱۸

مارسی: سیمای ناتمام


این نوشته چندی پس از نگارش و انتشارش در این صفحه، به مناسبتِ اکرانِ فیلم در کتابچه‌ی «سینماتک موزه‌ی‌ هنرهای معاصر تهران» (شماره‌ی ٤٠؛ تابستان ١٣٩٤) منتشر شد.

شهر به مثابه‌ی فضا یا کاراکتر؟ به مثابه‌ی چشم‌انداز یا چهره؟ این پرسشی‌ است توامان چالش‌برانگیز و اساسی در مواجهه با مارسی (٢٠٠٤)؛ فیلمی که حداقل در بدو امر - با عنوانی که دارد - خودش را در کنارِ، و حتی در برابرِ، فیلم‌های دیگرِ کارنامه‌ی سینماگرِ آلمانی، آنگلا شانِلِک (از فیلمسازانِ جریان سینمایی موسوم به «مکتبِ برلین») می‌نشاند: مکان‌هایی در شهر (١٩٩٨)، مارسی، اُرلی (٢٠١٠) دربردارنده‌ی و دربرگیرنده‌ی کیفیتی «مکانی» می‌شوند در نقطه‌ی مقابل فیلم‌هایی که عنوان‌شان مشخصاً خصلتی «زمانی» را بازمی‌تابنند: تابستان گذرا (٢٠٠١) [هرچند عنوان اصلی فیلم زندگیِ آرامِ من نام دارد] و بعدازظهر (٢٠٠٧).

شانِلِک ما را با شخصیتِ محوری‌اش، سوفی،از برلین به مارسی فرامی‌خواند تا به واسطه‌ی آگهی زلدا، یک دخترِ فرانسوی، به مدت یک ماه به آنجا برود. عملاً در همان لحظه که شانلک، سوفی را به مرکزِ ثقلِ مارسی‌اش بدل می‌کند، زِلدا را به جایی دیگر انتقال می‌دهد؛ به جایی نامعلوم، جایی «خارج از قاب». همین روابطِ درون و بیرونِ قاب، همواره بخشی از رادیکالیته‌ی فرمالِ سینمای شانلک را شکل داده‌اند، قاب‌هایی ایستا و به شدت منضبط ولی در عین حال رها و فاقدِ مرز؛ قاب‌های شانلک همواره امتدادپذیرند به بیرون از خود و گشوده؛ صداها و فیگورها در فیلم‌های شانلک در رفت‌وآمد به درون و بیرون از تصویرِ قاب‌شده آزاد هستند؛ صداها قادرند از بیرون فیگوری را در درون مورد خطاب قرار دهند، یا آنکه فیگوری درونِ قاب فیگوری «ناپیدا» را با صدا یا با نگاه مورد خطاب یا نظاره قرار دهد. پس اکنون پرسش ما می‌تواند این باشد امتدادِ قاب‌ها تا کجاست؟ آیا می‌توان در همان حال که دوربینِ شانلک با فاصله‌گیری و فاصله‌گذاری در مارسی سوفی را همراهی می‌کند، سوفی را علی‌رغمِ فاصله‌ی مکانی/فیزیکی از بُعد روانی همچنان معطوف به زلدا دانست؟ زلدایی که جایی آن بیرون، خارج از قاب، همچنان درونِ فیلم حضور دارد؟

بر مارسی تمرکز کنیم، و چگونگیِ حضورش در فیلم. آن را از خلالِ سروصداهای سرسام‌آورِ شهری‌اش بنگریم؛ در نماهای خارجی - همان مسیرهایی که سوفی در آن پرسه می‌زند، یا با ماشین در آن حرکت می‌کند - صداهای (گهگاه گوشخراشِ) ماشین‌ها، ساخت‌وسازهای شهری به گوش می‌رسد، حتی زمانی که سوفی به کافه‌ای می‌رود کمتر پیش می‌آید از میزانِ همهمه کاسته شود. مارسیِ شانلک مملو از جوش و خروشِ صداهاست؛ و فراموش نکنیم که در نحوه‌ی ارائه‌ی تصویری از این فضای شهری، رابطه‌ی درون و بیرونِ قاب کماکان حضور دارد: صدایی از بیرونِ قاب به گوش می‌رسد، این صدای چیست؟ چندی بعد منشاء صدا آشکار می‌شود، شخصی با دستگاهی مشغول تمیزکردن ماشین‌اش است. صدای ماشین‌ها به گوش می‌رسد تا اینکه عبورشان را از بیرونِ سمتِ راست قاب تا خروج‌شان در سمتِ دیگر را نظاره‌گر باشیم.

در میانه‌ی هرروزگیِ مارسی، شانلک به مانندِ سوفی می‌کوشد از خلالِ دوربین چیزی را به چنگ آورد و ثبت کند. اما چه چیزی؟ این سوالی است که تقریباً در لحظاتِ انتهاییِ فیلم در اداره‌ی پلیس از سوفی پرسیده می‌شود، سوالی که پاسخ به آن در سوفی درنگی نسبتاً طولانی را برمی‌انگیزد تا آنکه پاسخ دهد: «خیابون‌ها!» ولی در پسِ امورِ عادیِ هرروزه کدامین امر «وصف‌ناشدنی» حضور دارد؟ مارسیِ شانلکِ تلاشی است برای آفرینش و ارائه‌ی تصویرِ همین وصف‌ناشدگی از رهگذرِ کوشش‌ِ سوفی برای درک و رسیدن به چیزی وصف‌ناشدنی؛ از خلالِ دوربینی که با آن عکس می‌گیرد، از خلالِ پرسه‌های بی‌هدفش یا حتی از خلالِ خودش.




ولی خودِ سوفی چگونه تصویر می‌شود؟ شانلک، سوفی را در هاله‌ای از ابهام و وصف‌ناشدگیِ قرار می‌دهد؛ دوربین را اغلب در پرسه‌زدن‌ها یا در نمای مفصلِ گفتگو با پی‌یر در کافه، پشتِ سر او قرار می‌دهد. حتی در کلوزآپ‌هایش از سوفی، بیشتر به نیمرخ‌ و سه‌رخِ او متکی می‌شود تا ارائه‌ی تمام‌رخی از او؛ مگر در لحظاتی به شدت گذرا در همان سکانسِ کافه. ولی حتی تمام‌رخِ سوفی چیزی را بر ما به آن‌صورت که باید آشکار نمی‌کند، «وصف‌ناشدگی»‌اش را مضاعف می‌گرداند؛ چهره‌ی سوفی توام‌اند از حس اندوه و سرگشتگی. آیا این تلاشِ شانلک است به منظور امتناع از همذات‌پنداری، برخوردی «مکانیکی» و غیر-حسی؟ به باورم چنین نیست؛ شانلک با سوفیِ مارسی‌اش‌ سیمایی از زنی در پیش رویمان پیشنهاد می‌کند، که سرشار است از حسی وصف‌ناشدنی ولی قابلِ حس. غمی در چهره‌ی سوفی موج می‌زند ولی این غمگنانگی برآمده از چیست؟ بگذاریم دلیلش در درونِ سوفی بماند، شانلک اگر ما را غم‌خوارِ سوفی نمی‌کند ولی مجالِ نگریستنِ غم‌اش را هم از ما سلب نمی‌کند، بلکه آن‌زمان که چهره‌ی سوفی را از ما پنهان می‌دارد، امکانِ درکِ حسی غمگنانگی‌اش را همچنان بر ما گشوده نگاه می‌دارد.

شانلک در ادامه‌ی مسیر فیلم‌اش، آنقدر در پنهان نگاه داشتنِ سرمنشاء غمگنانگیِ سوفی بی‌رحم نیست؛ به مانندِ آن منشاء‌های صدایی که اندکی زمان می‌برند تا خودشان را بر ما برملا سازند، خاستگاهِ اندوه او نیز آشکار می‌گردد: با یکی از آن کات‌های انتقالی و فاصله‌گذارِ شانلک با سوفی به برلین وارد می‌شویم. مکانی متفاوت از آنچه در مارسی دیدیم؛ در برلین دیگر از جوش‌وخروش و هیاهو و سرسامِ مارسی چندان خبری نیست، آرامش و بی‌سروصدایی جای آن همه سروصدا را می‌گیرد. سکوت، سکون و رخوتی بورژوایی بر برلینِ گذشته‌ی سوفی حکم‌فرما است؛ حتی از فضاهای بیرونی - برخلافِ «فصلِ» مارسی - بیشتر فاصله می‌گیریم به بستر خانواده‌ی سوفی می‌رویم شاید از آنچه و آنجایی که سوفی رهایش کرده چیز اندکی به دست بیاوریم. در «فصلِ» برلین، از انضمامیتِ نسبیِ مارسی منفک می‌شویم؛ در پارک، در خانه و در کنارِ استخر - از خلالِ آرامش‌‌شان - می‌کوشیم تا سرنخی بیابیم: سوفی ناگهان از کدامین مکان به مارسی آمد؟ یا حتی چرا به آنجا آمد؟ آیا قسمی از نارسایی، سرخوردگی یا سردرگمی در زندگیِ شخصی/خانوادگی‌ رانه‌ی سفر سوفی را شکل داده‌اند؟ پاسخ‌هایی احتمالی برای این‌ها می‌توان یافت، ولی آنچه بیش از هرچیز درخورِ توجه است، چگونگیِ ترسیمِ دو فضای شهری است که شانلک پیش می‌نهد. در گذار از آرامشِ برلین به خروشِ مارسی، سوفی از کجا به کجا و از چه چیز به چه چیز رهسپار شده است؟ حرکت از قسمی از هرروزگی در تلاش برای یافتنِ امری نامترقبه؟ به‌مانندِ همان امر «توصیف‌ناپذیر» که می‌کوشد با دوربین به چنگ بیاوردش اما نمی‌داند که چیست؟ هرچه هست در خیابان است، در پرسه و راندن به اینسو و آنسو؛ در جایی دیگر.

شانلک، اما در وجوهِ فرمالِ اثرش بلندپروزای‌هایی اساسی‌تر را نیز دنبال می‌کند. فارغ از درگیری‌ای مداوم با عناصرِ تصویری اعم از کمپوزیسیون، روابط میانِ درون و بیرونِ قاب، آرایشِ صداها و گهگاه نور، آنچه دستاوردِ سینمایی شانلک در مارسی را ممتاز می‌گرداند نحوه‌ی گسست وی است از رئالیسمی خشک، نامنعطف و جامد. در همان حرکت از انضمامیتِ مارسی به آبستره‌سازیِ نسبیِ فضا در برلین، شانلکِ دیگربار با کاتِ فاصله‌گذار دیگری ما را به صحنه‌ی تمرینِ تئاتری از آگوست استریندبرگ منتقل می‌کند؛ تا در گسست و انفکاکِ مطلق از واقعیتِ بیرونی که پیشتر تجربه‌اش کردیم به انتزاعِ محض عاری از هر امر انضمامیِ واقعی وارد شویم. فرآیند آبستره‌سازیِ مارسی تکمیل می‌گردد، در اینجا دیگر نشانی از امورِ هرروزه نیست، هرآنچه هست «توصیف‌ناشدنی» می‌نُماند. این تجربه‌ای تدریجی برای مخاطب نیز هست که در طی این مسیر از خلالِ امورِ هرروزه، با امری استعلایی رودررو می‌گردد. و مگر هر تجربه‌ی ممتازِ هنری چیزی است غیر از این؟ و مگرِ خودِ مارسی قرار بود برای ما تجربه‌ای غیر از این باشد؟

تا به اینجا، احتمالاً مخاطب آن تجربه‌ای که باید را از فیلم دریافته است؛ ولی برای سوفی هنوز مسیرِ دیگری در کار است. هرآنچه که سوفی در گذر از این مسیرها حس و ادراک کرده است - همان حس‌هایی که شانلک از ارائه‌ی مستقیم آن‌ها پرهیز می‌کند، و عمیقاً در درونِ سوفی نهادینه‌شان می‌کند - می‌بایستی در بازگشت به مارسی، به یک کُنش دربیاید؛ عوض‌کردنِ لباس با یک مجرم(؟) در بازگشت به مارسی و بازپرسی پلیس از او. فیلم اگر با جا‌به‌جاییِ مکان‌ها آغاز شد در پایان راه به جا‌به‌جاییِ لباس با شخصی از حاشیه‌ی جامعه می‌یابد: یک جا‌به‌جاییِ هویت که قرار است پلیس را گمراه کند. این کنشِ سوفی، در یک لحظه رخ می‌دهد، همه‌ی آن حس‌هایی که در حالتی وصف‌ناپذیر از سرگذرانده‌ایم را آزاد می‌سازد و در روندِ هرروزگی با عمل خود اندکی نامترقبگی و وقفه می‌اندازد؛ و دگربار به هیاهوی مارسی بازمی‌گردیم، سوفی را با فاصله تا ورود به آپارتمان نظاره می‌کنیم و برای همیشه از سوفی جدامی‌شویم. با واپسین کاتِ نامنتظره‌ی شانلک، به نمایی از ساحل و دریا منتقل می‌شویم. بخشی از مارسی، که در طول فیلم جایی بیرون از قاب حضور داشت ولی کماکان نادیده مانده بود؛ نه کاملاً، در یکی از عکس‌هایی که توسطِ سوفی گرفته شده و به دیوار آویزان می‌شود کمی از دریا آشکار است. آنچه که در ابتدا رویت‌ناپذیر بود پدیدار می‌شود: از درونِ هرروزگی. سیمایِ مارسی به مانندِ چهره‌ی سوفی هیچ‌گاه تا این نمای آخر در تمام‌رخ‌اش عرضه نشده بود و سیمایی بود ناتمام. مارسی و سوفی، فضا و کاراکتر، چشم‌انداز و چهره چنان در یکدیگر تنیده شده‌اند که ناگسستنی می‌نمایند. به واقعِ تجربه‌ی ما از مارسی به واسطه‌ی سوفی بود یا تجربه‌مان از سوفی از خلالِ مارسی؟



در پایانِ این نوشته خوب است که به یکی از انتقادهای رایجِ مخالفانِ فیلم‌های «مکتب برلین»، با تاکید مشخص بر این فیلم، بازگردیم. این که فیلم‌هایی اینچنینی چیزی بیش از تجربیاتِ فرمال صِرف نیستند، فیلم‌هایی هستند غیرسیاسی و سیاست‌زدا. ولی آیا در پایان تجربه‌ی فرمال و استتیکی مارسی خود مُبرا از «سیاست» است؟ مگر غیر از این است که مارسی و لوسی فارغ از درانداختنِ پرسش‌هایی در بابِ وضعیتِ اگزیستانسیالیستی انسانِ معاصر همانا به پیش‌نهادنِ این پرسش اجتماعی/سیاسیِ دیرینه هستند: آیا فرد محصولِ مکان، فضا و وضعیت است یا این‌ها محصولِ فرد هستند؟ این وضعیت است که از فرد متاثر می‌شود یا که وضعیت، فرد را تحتِ تاثیرِ خود قرارمی‌دهد؟ و حتی یک یادآوری و پیشنهاد دیگر برای نگریستن دقیق‌تر به جنبه‌هایی از وضعیتِ اقتصادیِ اروپا؛ آیا تمامی آن دیالوگ‌هایی که درهم‌تنیده در بافتِ مارسی مدام از پول صحبت به میان می‌آورند تصادفی‌اند؟ صحبت درباره‌ی پولِ قهوه، گفته‌ی شخصی به دیگری: «پول مارلبرو را بعداً باهات حساب می‌کنم»؛ سوفی زمانی که صورت‌حساب‌اش را پرداخت می‌کرد کلاهش را جاگذاشت، هانا با ایوان نیز درباره‌ی پول حرف می‌زند و آن مجرم چرا از پلیس می‌گریخت و با لوسی لباس‌هایش را عوض کرد؟ این‌ها خود می‌توانند پرسش‌هایی باشند به منظور مواجهه دوباره با این فیلم. فیلمی که به سادگی تمام‌رخ خود را در پیش چشم ما نمی‌نهد.